معنی سبیکه
4 بازدید
[ سَ کَ / کِ ] (از ع، اِ) پارهٔ نقره و مانند آن گداخته. ج، سبائک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زر و سیم گداخته. (دهار) (مهذب الاسماء). شوشهٔ سیم. شمش نقره : عناب و سیم اگر نَبُوَدْمان روا بود عناب بر سبیکهٔ سیمین او بس است. ابوالمؤید بلخی. پدید شد ز فلک مهر چون سبیکهٔ زر که هیچ تجربه نتواند آن عیار گرفت. مسعودسعد. از آن سبیکهٔ زر کآفتاب گویندش زند ستامی کان را ستارگان خوانند. مسعودسعد. و زر به شوشه ها و سبیکه ها میکردند. (مجمل التواریخ). سبیکه فروریخت در نای تنگ برآمد زر سرخ یاقوت رنگ.نظامی.[ ] (اِخ) نام مادر محمد تقی سبیکهٔ نوبیه است و به روایتی صفیه از جهنیه. (از تاریخ قم ص ۲۰۰).
کلمات همقافیه با «سبیکه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «که» برای سرودن شعر