معنی سبیع
6 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) هفت یک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ سُ بَ ] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان): باضت بحزم سبیع او بمرفضة ذی الشیخ حیث تلاقی التلع فانسحلا. عدی بن الرقاع العاملی (از معجم البلدان).[ سَ ] (اِخ) موضعی است به یمن. (منتهی الارب).[ سَ ] (اِخ) محله ای است به کوفه. (منتهی الارب). محله ای است که حجاج بن یوسف ساکن آن بود و آن منسوب به قبیلهٔ سبیع است که گروه ابواسحاق سبیعی بوده اند. (معجم البلدان).[ سُ بَ ] (اِخ) ابن الحارث ملقب به ذوالخمار. یکی از بزرگان ثقیف است. به او احمربن حارث نیز گفته میشده است. رجوع به امتاع الاسماع ص ۴۰۱ و ذوالخمار شود.[ سُ بَ ] (اِخ) ابن خاطب و سبیع بن قیس، صحابیانند. (منتهی الارب).[ سُ بَ ] (اِخ) ابن خالد یشکری بصری تابعی. (منتهی الارب).[ سَ ] (اِخ) ابواسحاق بن سبیع بن معاویةبن کبیربن مالک بن جشم بن حاشدبن جشم بن حیوان بن نوف بن همدان. (معجم البلدان). کسی است که محلهٔ سبیع در کوفه بدو منسوب است. (از معجم البلدان). پدر بطنی است از همدان، در آن بطن است امام ابواسحاق عمروبن عبداللََّه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «سبیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر