معنی سبوس
5 بازدید
[ سَ / سُ ] (اِ) طبری «سوس». (نصاب طبری ۴۵۱) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نخالهٔ هر چیز را گویند عموماً و نخاله و پوست گندم و جو آردکرده را خصوصاً. (برهان). پوست گندم یعنی آنچه که در غربال بعد از بیختن باقی ماند. (آنندراج) (غیاث). پوست غله که هنگام بیختن بدرآید، و سبوسه نیز در این لغت است، بتازیش نخاله خوانند. (شرفنامه). حُثالة. (صراح اللغة). کپک. (مؤلف): دین را طلب نکردی و دنیا ز دست رفت همچون سبوس تر نه خمیری و نه فطیر. ناصرخسرو. و سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند و پای را در میان آب جو نهند و بصلاح بازآید و سبوس گندم همین معنی کند. (نوروزنامه). خضر گفت هیچ سبوس داری طلب کرد کمی یافت. (قصص الانبیاء). ساخته [ قرآن را ] دست موزهٔ سالوس بهر یک من جو و دو کاسه سبوس.سنایی. مانند گندم ارچه ز غم سینه چاک زد از آسیای چرخ نیابد همی سبوس. محمدبن همام شهاب الدین.
کلمات همقافیه با «سبوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر