معنی سبعی
6 بازدید
[ سَ بُ ] (حامص) درندگی. (غیاث) (آنندراج). وحشی و موذی. (ناظم الاطباء): و از عادت بهیمی و طبیعت سبعی امتناع نمود. (سندبادنامه ص ۱۱۴).[ سَ ] (ص نسبی) منسوب به سَبْع. رجوع به سَبْع شود.[ سَ ] (ص نسبی) نسبت بطایفه ای است که آنان را سبعیة نامند. صاحب لباب الانساب آرد: اینان گویند اشیاء علوی و سفلی همه هفت اند: آسمانها هفت است و زمین هفت و ستارگان و اقالیم، دریاها، جزیره ها، رنگها، طعامها هفت است و هفته هفت روز است و اعضاء ظاهری و باطنی هر یک هفت است. لا اله الا اللََّه، محمد رسول اللََّه، هفت کلمه است و بسم اللََّه هفت حرف است و تکبیرهای عید هفت است، و اولیاء هفت تنند: شیث، سام، اسماعیل، یوشع، شمعون، علی، و قائم، و امامان که خلیفه اند هفت تنند: علی، حسن، حسین، زین العابدین، محمدباقر، جعفر صادق، موسی بن جعفر و از این گونه چیزها گویند که نیازی بذکر آن نیست. (لباب الانساب). مصحح ترجمهٔ الملل و نحل ذکر کرده است نام دیگر اسماعیلیه است و ایشان را از آنرو به این نام خوانده اند که در باب شمارهٔ ائمه بدور هفت سخن گذار شده بود و امام هفتم را آخر ادوار می پنداشتند و مقصود از آخر ادوار قیامت و روز حساب بود. رجوع به اسماعیلیه، باطنیان، باطنیه، فدائیان، ملاحده و جانشین هفت امامان شود: و این مرد [ ابونصر ] باکالیجار را گمراه کرد و در مذهب سبعی آورد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۹). و بعهد باکالیجار مذهب سبعیان ظاهر شده بود چنانکه همهٔ دیلمان سبع مذهب بودند. (ایضاً ص ۱۱۹). رجوع به سبعیه شود.[ سُ ] (اِخ) بکربن ابی بکر محمدبن ابی سهل نیشابوری. محدث است، او از ابی بکر حیری و ابی سعید حیری روایت کند. (لباب الانساب).[ سُ ] (اِخ) حسن بن علی بن وهب بن ابی نصر مکنی به ابوعلی. در لباب الانساب آمده: از مردم دمشق و ثقه است. وی از محمدبن عبدالرحمن بن خطان روایت کند و از او ابن ماکولا روایت دارد.
کلمات همقافیه با «سبعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر