معنی سبز کردن
8 بازدید
[ سَ کَ دَ ] (مص مرکب) برنگ سبز درآوردن : عدل کن با خویشتن تا سبز پوشی در بهشت عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند. ناصرخسرو. || کاشتن و رویانیدن. (غیاث). متعدی از سبز شدن. نهال کردن. (آنندراج): تخضیر؛ سبز کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی): یک زمان چون خاک سبزت میکند یک زمان پرباد و گبزت میکند.مولوی. هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد زردرویی کشد از حاصل خود گاه درو.حافظ. || نواختن. || برکشیدن. (آنندراج): از یک نگاه لطف مرا سرفراز کرد چشم تو سبز کرد چو بادام تر مرا. ملا مفید بلخی (از آنندراج). - سبز کردن سخن و حرف؛ بر کرسی نشاندن حرف. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سبز کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر