معنی سبزی

معنی سبزی

6 بازدید
[ سَ ] (حامص) سبز بودن. رنگ سبز داشتن. خُضْرة. (منتهی الارب) (دهار).
[ سَ ] (حامص) حالت و چگونگی سبز. منسوب بسبز، همچون سیاهی و سفیدی که منسوب بسیاه و سفید است. (برهان) (آنندراج): دگر ره چو سبزی درآمد بشاخ سهی سرو را گشت میدان فراخ.نظامی. این رنگ به سبزی میزند؛ برنگ سبز می نماید. || خرمی و طراوت. (برهان) (آنندراج): سبزی تو از من زردی من از تو. || (اِ مرکب) علف و گیاه رستنی. سبزه : برین گونه تا هفت سال از جهان ندیدند سبزی کهان و مهان.فردوسی. تا کان و چشمه باشد تا کوهسار باشد تا بوستان و سبزی تا کامکار باشد. منوچهری. بسبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم. سعدی (بوستان). - سرسبزی؛ خرمی. خضارت. طراوت. شادابی : رخت باد چون گل برافروخته جهان از تو سرسبزی آموخته.نظامی. || صراحی شراب. (برهان) (آنندراج). || سبزی خوردن. سبزی خوردنی. (برهان). تره که آن را بقله خوانند چون ترب و پودنه و جز آن که هم بر سر دستار خوان گذارند. (آنندراج). گیاهان و سبزی های بدست کشته که خودرو نمیباشد و مقابل سبزی صحرائی که خودروست که خام خورند چون نعناع، ریحان، مرزه، ترخان (ترخون)، پودنه، تربچه، تره تیزک (شاهی)، جعفری، شنبلیله، شبت (شبد، شِوِد)، بابونه، قل، اجرابقول. (یادداشت مؤلف): نه مرا نقل و مطربی و حریف نه مرا نان و سبزیی و کباب. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳). وصف بریان مخلا چه بگویم بر تو در زمانی که بود سبزی و نانش بکنار. بسحاق اطعمه. آب آمد پالیز را آب دادم و در نزدیکی پالیز پاره ای سبزی و پیاز بود آن را هم آب دادم. (انیس الطالبین بخاری). خوان آراسته آورد بریانی و سبزی و سرکه و نان و نمک. (انیس الطالبین بخاری).ندارم چشم بر احسان مردم باز چون نرگس قناعت میکنم با سبزی و نان و پیاز امروز. ندیم (از آنندراج). || در تداول مردم قزوین، تره که گندنا باشد: سبزی و جعفری؛ تره و جعفری. - سبزی پاک کردن؛ جدا کردن علف های هرزه و بد از سبزی خوردنی و گرفتن قسمتهای گندیده. - || تملق گفتن. چاپلوسی کردن. خوش آمد گفتن. - || سبزی کسی را پاک کردن؛ تلمق او گفتن. - سبزی پاک کن؛ آنکه سبزی پاک کند. آنکه علفهای فضول را از خوب جدا کند. آنکه سبزیها را شستشو دهد. - || متملق. چاپلوس: من سبزی پاک کن نخواستم؛ متملق و چاپلوس و خوش آمدگو لازم ندارم. - سبزی خرد کردن؛ ریزه ریزه کردن سبزی. خرد کردن سبزی. - || خودشیرینی کردن؛ تملق گفتن. چاپلوسی نمودن. خوش آمدگوئی کردن. || بمجاز، بمعنی قدر و قیمت. (آنندراج).
[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان دهدز بخش دهدز شهرستان اهواز واقع در ۲۴ هزارگزی جنوب باختر دهدز. هوای آن گرم و دارای ۶۰ تن سکنه است. آب آنجا از رود کارون تأمین میشود. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان شوشتر واقع در ۲۶ هزارگزی جنوب خاوری شوشتر و ۱۰ هزارگزی خاوری راه تابستان رو شوشتر به بندقیر. کنار باختری رود گرگر. هوای آن گرم و دارای ۸۰ تن سکنه است. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ سَ ] دهی است از دهستان آختاچی بخش حومهٔ شهرستان مهاباد واقع در هفت هزار و پانصد گزی شمال خاوری مهاباد و ۶ هزار و پانصد گزی باختر شوسهٔ بوکان به میاندوآب. هوای آن معتدل و دارای ۲۲۵ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، توتون، چغندر، حبوب. و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «سبزی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید