معنی سبخ
7 بازدید
[ سَ ] (ع مص) دور شدن. (منتهی الارب). تباعد. (اقرب الموارد). || خواب سخت. (منتهی الارب). سخت خوابیدن. (اقرب الموارد). || فراغ. (منتهی الارب). فارغ بودن. (اقرب الموارد).[ سَ بَ ] (ع مص) سبخ زمین؛ بایر بودن آن. آباد نبودن زمین. (از اقرب الموارد).[ سِ بَ ] (اِ) نمک را گویند مطلقاً خواه در آدم باشد و خواه در طعام. (برهان) (آنندراج).[ سَ بَ ] (اِخ) سه فرسخ میانهٔ جنوب و مشرق کنگان است. (فارسنامهٔ ناصری ص ۲۶۱).
کلمات همقافیه با «سبخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بخ» برای سرودن شعر