معنی ساییدن

معنی ساییدن

7 بازدید
[ دَ ] (مص) مالیدن. (آنندراج). لمس کردن. بسودن. دست زدن. (ولف): برو پیش او تیز و بنمای چهر بیارای و میسای رویش بمهر.فردوسی. اگر نیم از این پیکر آید تنش سرش ابر ساید زمین دامنش.فردوسی. سرش می بساید بچرخ بلند همیدون بود بیخ او ارجمند.فردوسی. آن بس نبود که روی زانو در خاک بمالی و بسایی.ناصرخسرو. گه بر زنخ تو دست سایم گاهی شکر از لبت ربایم.نظامی. بدان سنگ سیه رغبت نماید برغبت خویشتن بر سنگ ساید.نظامی. رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید. سعدی (طیبات). || سحق کردن. نرم کردن. سودن. (ناظم الاطباء). سحق. (دهار). حرق. ساییدن بسوهان. (دهار): هر شاه که از طاعت تو باز کشد سر فرق سر او زیر پی پیل بسایی.منوچهری. اندام شما را بلگد خرد بسایم زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار. منوچهری. هرچ آن بزمان یافته ست بودِش سوهان زمانه ش بساید آسان.ناصرخسرو. روزی آخر ز چرخ پاینده هم تو سایی و هم بساینده.سنایی. از پی مشتی جو گندم نمای دانهٔ دل چون جو و گندم مسای.نظامی. سنبلهٔ چرخ کو مساحی معنی دانهٔ دل ساید آسیای صفاهان. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۶۱). || بمجاز، سودن. سوهان زدن. رندیدن : بفرمای کآهنگر آرند چند ز پای من اکنون بسایند بند.فردوسی. بیاورد چندین ز آهنگران که سایند آن بندهای گران.فردوسی. || فرسودن. (آنندراج): اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ رهایی نباشد هم از چنگ مرگ.نظامی. بدوش دیگران زنبیل سایند بدندان کسان زنجیر خایند.نظامی. || زدودن و صیقل کردن و جلا دادن. || اندودن. || گداختن. || حل کردن. || پالودن و صاف کردن. || دریافتن و درک کردن. (ناظم الاطباء). - دست ساییدن؛ بمجاز، پنجه نرم کردن. نبرد کردن : سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست.فردوسی. بچیزی که بر ما نیاید شکست بکوشید و با او بسایید دست.فردوسی. ترا بندگانند و سالار هست که سایند با چرخ گردنده دست. فردوسی. - دست بر دست ساییدن؛ تأسف خوردن : بحسرت من بسایم دست بر دست که چیزی نیستم جز باد در دست. (ویس و رامین). - سر ساییدن بر کیوان (آسمان)؛ کنایه از بسیار بلند بودن. مقام بلند داشتن : یکی را سر همی ساید ز فر و فخر بر کیوان یکی را سر نشاید جز بزیر سنگ چون ارقم. ناصرخسرو. هزار سرو خرامان براستی نرسد بقامت تو وگر سر بر آسمان سایند. سعدی (بدایع). - غالیه ساییدن؛ کوفتن. سحق : باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا غالیه ای بسای از آن طرهٔ مشکبوی او. سعدی (طیبات). - مشک ساییدن؛ سحق. کوفتن : فضل و هنر ضایعست تا ننمایند عود بر آتش نهند و مشک بسایند.سعدی.

کلمات هم‌قافیه با «ساییدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید