معنی ساکن

معنی ساکن

7 بازدید
[ کِ ] (ع ص) باسکون. بیحرکت. ایستاده. متوقف. ضد متحرک : بر جای ساکن می بود. (کلیله و دمنه). || آب ایستاده. (مهذب الاسماء). آب آرام. رجوع به ساکن (بحرالـ ...) و اقیانوس ساکن شود. || بی حرکت. بی صدا. (در نحو) حرفی که در او حرکت نباشد. حرفی که ضمه و فتحه و کسره ندارد. مجزوم. || خاموش. || برقرار. استوار. محکم. || آرامیده. (دهار). آرمیده. آرام. آسوده. با آرامش خاطر. باطمأنینه. بی ترس : از من چو خر ز شیر مرم چندین ساکن سخن شنو که نه سکینم پس من بزیر پر دو مرغ اندر ظن چون بری که ساکن بنشینم. ناصرخسرو. نشسته ام ز قدم تا سر اندر آتش و آب توان نشستن ساکن چنین در آتش و آب؟ مسعودسعد. هر که ترسد مر ورا ایمن کنند مرد دل ترسنده را ساکن کنند.مولوی. زنهار اگر به دانهٔ خالی نظر کنی ساکن، که دام زلف بدان گستریده اند. سعدی(بدایع). || باشنده. (منتهی الارب). متوطن. مقیم. جای گرفته. (ناظم الاطباء). بر جای باشنده. مستقر: بیک جای ساکن نباشد به جنگ چنین است آیین پور پشنگ.فردوسی. مصطفی ساکن خاک و من و تو در غم خسف این چه نقل است کز اعیان به خراسان یابم؟ خاقانی. این جهان و ساکنانش منتشر آن جهان و سالکانش مستمر.مولوی. زان ساکن کربلا شده ستی کامروز در مقبرهٔ یزید حلوایی نیست.(؟) || پری. (منتهی الارب). رجوع به ساکنان گردون شود. || آهسته. خلاف بلند: گر بلندت کسی دهد دشنام به که ساکن دهد جواب سلام. سعدی (مفردات). || آسوده. تسکین یافته. بی رنج : خلق به رنج است و من از فرّ او هم به دل و هم به جسد ساکنم.ناصرخسرو. رجوع به ساکن شدن و ساکن کردن شود. || دائم. (منتهی الارب). ثابت. لایتغیّر. مستمر: ناقص محتاج را کمال که بخشد جز گهر بی نیاز ساکن کامل؟ ناصرخسرو (دیوان ص ۲۴۳). - ابتداء به ساکن؛ شروع به حرفی غیرمتحرک: ابتداء به ساکن محال است. در تداول عوام، یعنی بلامقدمه. بی سابقه. بی آمادگی. - اقیانوس ساکن؛ اقیانوس کبیر. اقیانوس آرام. - حرف ساکن؛ حرفی که حرکت ندارد. - ساکن بودن؛ متوطن بودن. - ساکن رگ؛ ورید. عِرق ساکن. - ساکن شدن درد؛ تسکین یافتن آن. برطرف شدن درد. رفع درد. - ساکن کردن؛ تسکین دادن. رجوع به ذیل هر یک از ترکیبات فوق شود.
[ کِ ] (اِخ) دهی است. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ کِ ] (اِخ) وادیی است نزدیک طائف. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ کِ ] (اِخ) از اعلام مردان است و احمدبن محمدبن ساکن زنجانی و محمدبن عبداللََّه ساکن از محدثانند. (از منتهی الارب).
[ کِ ] (اِخ) (بحرالـ ...) اقیانوس ساکن. اقیانوس کبیر. اقیانوس آرام. بحرالهاوی. دریایی است میان دو قارهٔ امریکا و آسیا. رجوع به اقیانوس کبیر شود.

کلمات هم‌قافیه با «ساکن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید