معنی ساکت
8 بازدید
[ کِ ] (ع اِ) خاموش. (غیاث اللغات) (آنندراج). خامش. خموش. خمش. صامت. بی صدا. آرام. ساکن. - ساکت شدن غضب؛ فرونشستن خشم. - ساکت کردن؛ آرام کردن. - ساکت گردیدن؛ خاموش و بی صدا شدن. - ساکت ماندن؛ خاموش شدن.[ کِ ] (اِخ) نام نوح پیامبر است بروایت مؤلف حبیب السیر. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۹ و نوح در این لغت نامه شود.[ کِ ] (اِخ) میرزا محمدامین فرزند میرزا مؤمن بن خواجه میرزا بیک کدخدای تبریز است. ساکت از شاعران قرن یازدهم و از معاصران و مصاحبان صائب تبریزی است و این تخلص را نیز در اصفهان از صائب گرفته است. وی مدتی در مشهد سکونت داشت. در روزگار عالمگیر اول به هند رفت و داخل «بخشیان» گردید و منصب «هزاری» یافت و در بنگاله از تعینات شایسته خان بود. او راست: چه نویسم ای جفاجو ز دل خراب بی تو که نبوده است کارم بجز اضطراب بی تو تو و جلوه ها که هرگز نرسد بیادت از من من و چشم خونفشانی که نکرده خواب بی تو. تا لوح دل ز نقش دوئی پاک کرده ایم از برگ تاک آینه ادراک کرده ایم در جلوه گاه اهل نظر خار و گل یکی است مستی چو شعله از خس و خاشاک کرده ایم آب گهر چکیده ز مژگان نظاره را هر گه نظر بروی عرقناک کرده ایم شاید شود فریفتهٔ خط و خال خویش دامی به راه ز آینه در خاک کرده ایم. ز بس نگاهم از آن شعله آب و تاب گرفت توان ز مردمک دیده ام گلاب گرفت از حوادث در خرابیها درشتان ایمنند سیل برخیزد ز هر جا رو به همواری کند. نوبر نکرده شکوه زبان در دهان ما بیباک شعله ای است که خاموش کرده ایم. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۱۳۲). (از تذکرهٔ یوسف علیخان و صحف ابراهیم) و رجوع به دانشمندان آذربایجان ص ۱۷۱ و صبح گلشن ص ۱۹۳ شود.[ کِ ] (اِخ) میرزا غلامرضا شیرازی از شاعران و خوشنویسان شیراز در اوائل قرن چهاردهم هجری قمری بوده و تا سال ۱۳۱۳ هـ . ق. حیات داشته است. او راست: در فصل بهار با یکی حور سرشت یک شیشهٔ می بطرف جوی و لب کشت بهتر بود از کوثر و از هشت بهشت این عشرت را نباید از دست بهشت. (از ریحانةالادب ج ۲ ص ۱۴۹ از بهار عجم ص ۵۴۵).
کلمات همقافیه با «ساکت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کت» برای سرودن شعر