معنی سامان گرفتن
6 بازدید
[ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) پایان پذیرفتن. سر و صورتی بخود گرفتن : گرچه سامان جهان اندر خرد باشد خرد تا از او سامان نگیرد سخت بی سامان بود. عنصری. هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد کار چون من عاشقی هرگز کجا سامان گرفت. سوزنی.
کلمات همقافیه با «سامان گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر