معنی سالیخ
6 بازدید
(اِ) چوبی باشد که بر سر آن چند زنجیر کوتاه تعبیه کنند و بر سر هر زنجیر گویی از فولاد نصب سازند. (حاشیهٔ راحة الصدور راوندی بنقل فرهنگ فولرس ص ۵۰۵): این ملطفه ها در میان چوبی نهادند و سالیخ وار توز کمان برپوشیدند و بدست سرهنگی بر وی فرستادند. (راحة الصدور ص ۳۴۹). سرهنگ از سر ملامت صدمهٔ سرما با وی تندی میکرد... پسر سراج الدین طیره شد گرزی براند تا بر سر سرهنگ زند او هم جان را بسالیخ دفع کرد و سالیخ شکسته شد ملطفه ها بیرون افتاد. (راحة الصدور).
کلمات همقافیه با «سالیخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یخ» برای سرودن شعر