معنی سالوس

معنی سالوس

28 بازدید
(ص) از فارسی تعریب شده بمعنی خادع. (دزی ج ۱ ص ۶۲۲، از حاشیه برهان قاطع چ معین). مردم چرب زبان و ظاهرنما و فریب دهنده و مکار و محیل و دروغگو و فریبنده باشد. و به عربی شیاد خوانند. (برهان). کسی را گویند که خود را به چرب زبانی و زهد و صلاح ظاهری جلوه دهد و مردم را بفریبد و با همه دروغ گوید و همین مرد فریبنده را سالوسی گویند و اصل معنی سالوس ضرب و فریب است، چه لوس بمعنی تملق و چرب زبانی و مردم را بزبان خوش فریفتن و خود را صادق جلوه نمودن و نبودن آمده. (آنندراج) (انجمن آرا). فریبنده و چرب زبان. (شرفنامهٔ منیری). پرفریب. (ملخص اللغات). فریبنده. (جهانگیری) (غیاث). خوشگو و چرب زبان. (غیاث): گفت آن سالوس زرّاق تهی دام گولان و کمند گمرهی.(مثنوی). از سر صوفی سالوس دوتایی برکش کاندرین ره ادب آن است که یکتا آیند. سعدی (کلیات بدایع، چ فروغی ص ۵۰۳). چیست ناموس دل در او بندی کیت سالوس خوش بر او خندی.اوحدی. || (اِ) خدعه. (دزی ج ۱ ص ۶۲۲ از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). فریب. مکر. حیله : شنیدی علم کردی نام سالوس خرد بر علم تو میداد افسوس.ناصرخسرو. راه خود را به شغرک و ناموس نیک پی کور کردی از سالوس.سنایی. ساخته دست بر ره سالوس بهر یک من جو و دو کاسه سبوس.سنایی. هفتادساله گشتی توحید و زهد کومفروش دین بچربک و سالوس و ریو و زنگ. سوزنی. در کنج نفاق سر فروبرد سالوس و سیه گری برآورد.عطار. نه چون شیر و پلنگ و خروس در عربده و جنگ و سالوس. (مقامات حمیدی). لطف و سالوس جهان خوش لقمه ایست کمترش خور کان پر آتش لقمه ایست. (مثنوی). زمانی بسالوس گریان شدم که من ز آنچه گفتم پشیمان شدم. سعدی (بوستان). دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم بِهْ آنکه بر در میخانه برکشم علمی.حافظ. صوفی بیا که خرقهٔ سالوس برکشیم وین نقش زرق را خط بطلان بسرکشیم. حافظ. || بانگ. (شرفنامهٔ منیری).
(اِخ) شهری است از ایتالیا سابقاً حاکم نشین ایالتی از مارکیزات بوده است و بسال ۱۱۴۲ م. بنیاد نهاده شد و دارای ۱۶۰۰۰ تن سکنه است.
(اِخ) دهی است از دهستان منگور بخش حومهٔ شهرستان مهاباد. واقع در ۴۷ هزار و پانصدگزی جنوب باختری مهاباد و ۳۴هزارگزی باختر شوسهٔ مهاباد به سردشت. هوای آن سرد و دارای ۴۲۴ تن سکنه است. آب آنجا از رودخانه بادین آباد تأمین میشود. محصول آن غلات، توتون، حبوب و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
(اِخ) سالوش. رجوع به چالوس شود.

کلمات هم‌قافیه با «سالوس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید