معنی سالم
7 بازدید
[ لِ ] (ع ص) بی گزند و درست. (منتهی الارب). درست. درواخ. (فرهنگ اسدی نخجوانی). بی عیب. صحیح. بی علت. (ناظم الاطباء). || نزد پزشکان سالم بمعنی صحیح باشد. (التعریفات). تندرست و سلامت. (ناظم الاطباء). - امثال: سبو همیشه از آب سالم در نمی آید. کوزه همیشه از آب سالم در نمی آید. || (اِ) پوست میان بینی و چشم. (منتهی الارب). نام پوستی که میان بینی و دو چشم است. (بحر الجواهر). || (ص) (اصطلاح صرفی) لفظی است که در برابر فاء و عین و لام آن حروف عله و همزه و تضعیف نباشد. این تعریفی است که نزد علماء فن برای سالم وضع و مشهور شده است. برخی دیگر بین سالم و صحیح فرق نهاده اند و گویند آن که در مقابل یکی از حروف فاء و عین و لام آن حرف عله نباشد سالم است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || (اصطلاح علم نحو) کلمه ای است که در آخر آن حرف عله نباشد خواه فاء و عین آن متصل باشد یا نه و خواه آن حرف عله اصلی باشد یا زائد. پس «نصر» نزد علمای نحو و صرف سالم است و «رضی» نزد هر دو فرقه غیرسالم. امّا «باع» نزد صرفیان سالم نیست و نزد نحویان سالم است و «اسلنقی» نزد صرفیان سالم است و نزد نحویان غیر سالم. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || جمع سالم؛ جمعی است که بناء اصلی مفرد آن در هم شکسته نباشد چون مسلمون و مسلمات برابر جمع مکسر. || و نزد عروضیان سالم بحری را نامند که زحاف در آن نباشد. چنانچه در لفظ بحر گذشت. (التعریفات). صرفی باشد که با سلامت بود از ازاحیفی که بحشو تعلق دارد چون خین و کف و طی و تکل. (المعجم فی معاییر اشعار العجم).[ لِ ] (اِخ) اسمش میرزامحمدعلی از احفاد مرحوم خلیفه سلطان اسحاق. جوان مهربان صاحب هوشی است و ببعضی کمالات موصوف است و در جوانی در بغداد بطاعون درگذشت. از اوست : وقت دل خوش که بکوی تو خبرداشت ز کار که بجاماند و من از بیخبری بستم بار. (آتشکده آذر چ شهیدی ص ۳۸۷).[ لِ ] (اِخ) اسمش عبدالغفار از مردم مدینة المؤمنین کاشان است. زیاده بر این از حالش خبری معلوم نشد این رباعی از فکرهای او است: یک لحظه غم تو بیوفایی نکند با غیر دل من آشنایی نکند غم با دل خون گرفته عهدی کرده ست تا او باشد از او جدایی نکند. (آتشکده آذر چ شهیدی ص ۲۵۰).[ لِ ] (اِخ) مکنی به ابوالعلاء کاتب هشام بن عبدالملک و او داماد عبدالحمید بود یکی از فصحاء بلغاء و از نقله است و بعض رسائل ارسطو را به اسکندر او نقل کرده است و بعضی را هم دیگران برای وی ترجمه کرده اند، و او اصلاح کرده است. او را رسائلی است در حدود صد ورق. (از ابن الندیم ص ۱۷۱).[ لِ ] (اِخ) مکنی به ابویونس. محدث است و عثمان بن عمر از او روایت کند.[ لِ ] (اِخ) شهری است به اندلس از توابع باروشه نهرها و درختان بسیار دارد. چون طارق اندلس را فتح کرد آن شهر را خراب یافت و در حکومت مسلمانان آبادان گشت و اکنون در دست فرنگان است. (از معجم البلدان).[ لِ ] (اِخ) شهری است از ایالت هند (جمهوری مدرس) دارای ۵۹۰۰۰ تن سکنه است. تجارت آن مهم و قابل اهمیت است.[ لِ ] (اِخ) شهری است از ایالت متحدهٔ آمریکا (ماساچوست) دارای ۴۲۰۰۰ تن سکنه است. بندری است در کنار آتلانتیک، پایتخت ارگون .[ لِ ] (اِخ) ابن ابی امیة مولی عمربن عبیداللََّه. محدث است و از او مالک و ثوری و ابن عینیة روایت کنند. رجوع به ابوالنضر شود.[ لِ ] (اِخ) ابن ابی الجعد. از محدثان است. او از ابی الدردا و عبداللََّه بن عبدالرحمن از او نقل حدیث کنند. وی در سال ۱۱۰ هـ . ق. درگذشت. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۳۳۱). و رجوع به حبیب السیر چ تهران ج ۲ ص ۱۷۲ شود.[ لِ ] (اِخ) ابن ابی حفصه تابعی و محدث است. رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۲۷ و به ابویونس در همین لغت نامه شود.[ لِ ] (اِخ) ابن ابی سالم سفیان بن هانی الجیشانی المصری. وی از پدر خود و از ابن عمرو روایت کند. عبداللََّه و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کرده اند. ابن حبان او را ثقه دانسته است. (حسن المحاضرة ص ۱۱۴).[ لِ ] (اِخ) ابن احمدبن سالم بن ابی صفر التمیمی معروف به منتخب النحوی العروضی البغدادی. صاحب البغیه گوید: یاقوت صاحب معجم البلدان بر وی حدیث خوانده و او در ادب معروفیتی خاص داشت و در عروض متفرد بود. او راست: ارجوزه ای در نحو و کتابی در قوافی و عروض و صناعت شعر دارد. صحیح مسلم را از مؤید الطوسی شنیده. وی خلقی نیکو داشت و نزد مردمان محبوب بود. وی بسال ۶۱۱ هـ . ق. در بغداد درگذشت. (روضات الجنات خوانساری ص ۳۰۸).[ لِ ] (اِخ) (۹۹۵ -۱۰۴۶ هـ . ق.) ابن احمدبن شیخان. از متصوفان فاضل، از مردم مکه است. او راست: «بلغة المرید» در تصوف، و «تمشیة اهل الیقین» و «الاخبار و الانباء بشعاری ذوی القربی الالباء». (الاعلام زرکلی ص ۳۵۴).[ لِ ] (اِخ) ابن ادریس بن احمدبن محمد الحبوضی، فرمانروای ظفار (در یمن). او آخرین از سلسلهٔ حبوضیان است. پس از او مملکت ظفار به آل علی بن رسول الغسانی منتقل شد. مردی عاقل و بلندنظر بود و با رضامندی مردم حضرموت بدانجا استیلا یافت. ولی پس از مدتی مردم به مخالفت با وی برخاستند و عمال او را از آنجا راندند و مظفر رسولی در وی طمع بست و بین آنان جنگ هایی درگرفت و در محل عوقد از محال ظفار کشته شد. (الاعلام زرکلی ص ۲۵۴).[ لِ ] (اِخ) ابن الاحوزالمازنی. قاتل جهم بن الصفوان ترمذی در آخر سلطنت بنی امیه. رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۳۶ و ضحی الاسلام جزء ثالث ص ۱۶۲ شود.[ لِ ] (اِخ) ابن بدران بن علی المصری المازنی امامی ملقب به معین الدین یا معزالدین و مکنی به ابوالحسن. وی عالم، فاضل و فقیه و جلیل بود و فتاوی او در باب مواریث فقه منقول است او از اساتید و مشایخ اجازهٔ خواجه نصیرالدین طوسی است و از قاضی نعمان مصری حدیث بسیار نقل کند. از تألیفات اوست. ۱ -الاعتکافیه. ۲ -الانوار المضیئه الکاشفه الاصداف الرسالة الشمسیه. ۳ -التحریر در فقه. چنانکه خواجه بدونسبت داد و در کتاب فرائض نصریه نیز از آن نقل میکند سال وفات او مضبوط نبوده و در الذریعه آرد: بحکم بعضی از قرائن وفات او پیش از سال ششصد و شصت و یکم هجرت بوده است و اینکه بعضی از معاصران وفات او را در سال ششصد و نوزدهم هجرت نوشته اند اشتباه است، موافق آنچه در روضات از ریاض العلماء نقل شده است این سال، تاریخ اجازهٔ او به خواجه است نه سال وفات او. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۵۱).[ لِ ] (اِخ) ابن دارة. وی سالم بن مسافر است و دارة نام مادر اوست که زنی از بنی اسد است وی را از آن جهت دارة نامیده اند که در زیبایی دارة القمر را ماند. سالم از فرزندان عبداللََّه بن غطفان بن سعد است. سالم بن دارة نزد عدی بن حاتم آمد و گفت که تو را مدح گفته ام. عدی گفت: لختی باش تا ترا گویم که مرا مال چقدر است تا بدان اندازه مرا مدح گویی چه مرا هزار میش و دو هزار درهم و نه بنده و اسب من نزد خدا حبس (وقف) است، سالم این ابیات را بر وی بخواند: نحن قلوصی فی مسعد و انما تلاقی الربیع فی دیار بنی ثعل و القی اللیالی من عدی بن حاتم حساماً کلون الملح سل من الخلل. چون بدینجا رسید عدی گفت بس کن که مال بیش از این اندازه نیست سپس نیم مال خود را بدو بخشید. (الشعر و الشعراء صص ۱۴۹ - ۱۵۹). نام این شاعر در الاعلام زرکلی بنقل از الاصابه ج ۲ ص ۱۰۸ سالم بن مسافع بن دارة آمده است ولی در الاصابه چ مصر ج ۳ ص ۱۶۱ سالم بن دارة و سالم بن شافع است.[ لِ ] (اِخ) ابن رافع الخزاعی. مرزبانی نام او را در معجم الشعراء آورده است و گوید وی از مخضرمین است و شعری برای پیغمبر(ص) خوانده است. (الاصابة ج ۳ و ۴ ص ۵۴).[ لِ ] (اِخ) ابن سبلان ابوعبداللََّه، از محدثان و تابعی است. رجوع به ابوعبداللََّه شود.[ لِ ] (اِخ) ابن سراج تابعی و محدث است. رجوع به ابونعمان شود.[ لِ ] (اِخ) ابن سمیرالخضری الشافعی او راست: سفینة النجاة (فی اصول الدین و الفقه). (معجم المطبوعات).[ لِ ] (اِخ) ابن سید احمدبن شیخان بن علی مولی الدولة الحسینی بسال ۸۶۴ هـ . ق. فوت کرده است. او راست: کتاب شق الجیب فی معرفة اهل الشهادة و الغیب. رجوع به کشف الظنون ج ۲ ص ۱۰۵۸ شود.[ لِ ] (اِخ) ابن عبدالاعلی. از محدثان است و از نافع حدیث نقل میکند. (عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۰۲).[ لِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الهروی. بسال ۴۳۳ هـ . ق. در گذشت. او راست: کتاب اللمعة فی الرد علی اهل الزیغ و البدعة. (کشف الظنون ص ۱۵۶۵).[ لِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمربن الخطاب القرشی العدوی. یکی از فقهای هفتگانه مدینه و از سادات و تابعان و علما و ثقات آنها بوده و در مدینه وفات یافته است. (زرکلی ج ۱ ص ۳۵۴). مادر وی یکی از دختران یزدجرد شهریار از صبایای عجم بود که او را بعبداللََّه بن عمر رضی اللََّه عنه دادند و این فرزند از او بدنیا آمد. ابوسلمة الدوسی از او نقل احادیث و حکایت میکند. رجوع به فهرست عقد الفرید و رجوع به فهرست عیون الاخبار شود. در ص ۱۲۷ سیرة عمربن عبدالعزیز سوء ظنی از سالم بن عمربن عبدالعزیز نقل شده است که از پدرش عبداللََّه بن عمر نقل حدیث میکند. رجوع به التهذیب ج ۳ ص ۴۳۶ شود.[ لِ ] (اِخ) ابن عبیدالاشجعی. از اهل صفه است. اصحاب سنن دو حدیث باسناد صحیح از او روایت کرده اند. هلال بن یساف و نبیطبن شریط و خالدبن عرفطة از او روایت کرده اند. (از الاصابه ج ۳ و ۴ صص ۵۴ - ۵۵). رجوع به اشجعی شود.[ لِ ] (اِخ) ابن عبید رقی. محدث است و از حسن روایت کرده است. رجوع به ابومهاجر شود.[ لِ ] (اِخ) ابن عمیربن ثابت. صحابی و اهل صفه است. (کشف المحجوب هجویری ص ۹۹).[ لِ ] (اِخ) ابن غیلان التجیبی المصری. از محدثان است و از یزیدبن ابی حبیب نقل حدیث کند و از او ابن لهیعه و ابن وهب حدیث روایت کنند. رجوع به حسن المحاضرة ص ۱۲۱ شود.[ لِ ] (اِخ) ابن فروح. در صنعت کیمیا (زرسازی) بحث کرده و گویند بعمل اکسیر تام دست یافته است. (ابن الندیم).[ لِ ] (اِخ) ابن محرزبن ابی هریره از تابعین است. صبیع بن صهیب از او روایت کند. رجوع به ابوعمر شود.[ لِ ] (اِخ) ابن محفوظبن عزیزةبن وشاح السوداوی الحلی. عالمی است فقیه فاضل او را مصنفاتی است که علامه آنها را از پدرش روایت کند از آنجمله است منهاج در علم کلام، و جز آن. شهید در بعضی از اسانید اربعین خود آرد که سیدعلی بن طاوس از سالم بن محفوظ روایت کند و سالم کتاب منهاج و پاره ای از محصل و اندکی از علوم اوائل را بر وی انهاء کرد. رجوع به روضات الجنات خوانساری ص ۳۰۹ شود.[ لِ ] (اِخ) ابن محمد عزالدین بن محمد ناصرالدین السنهوری المصری. وی فقیه و مفتی مالکیان بود. تولد او به سنهور است و در آنجا علم آموخت و هم بدانجا درگذشت. او راست: حاشیه ای بر مختصر شیخ خلیل در فقه و رساله ای در لیلهٔ نصف شعبان. رجوع به قاموس الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۲۰۴ و ص ۳۵۵ از خلاصة الاثر شود.[ لِ ] (اِخ) ابن معقل مولی ابی حذیفه الیمانی. اهل صفه را امامت کردی از مهاجر است و بدری. در روز یمامه شهید شد. (تاریخ گزیده ص ۲۲۶). و رجوع به سالم مولی ابی حذیفه شود.[ لِ ] (اِخ) ابن نذیر. از محدثان است و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کند. (حسن المحاضرة ص ۹۴).[ لِ ] (اِخ) ابن نوح ابوسعید. تابعی و محدث است. رجوع به ابوسعید شود.[ لِ ] (اِخ) ابن وابصة الاسدی. طبری و غیره او را صحابی دانسته اند ولی ابن حبان او را از تابعین شمرده است و وی از پدرش روایت کند و اهل جزیرة از او روایت میکنند، وی در آخر خلافت هشام درگذشته است. در نسبت او اختلاف است. مرزبانی نویسد وی شاعری مسلمان و متدین و عفیف بوده است و از جانب محمدبن مروان ولایت رقة یافت. (الاصابة ج ۳ و ۴ ص ۵۶). ابن الندیم او را یکی از شعرای عرب دانسته که دیوان او را ابوسعید سکری و اصمعی و ابوعمرو شیبانی گرد کرده اند. (ابن الندیم). رجوع به شدالازار ص ۵۶ شود.[ لِ ] (اِخ) ابوالغیث. مولی بن مطیع تابعی و از روات حدیث است. رجوع به ابوالغیث شود.[ لِ ] (اِخ) ابوجمیع هجمی بصری. تابعی است.[ لِ ] (اِخ) ابوالفیض. محدث است و ابن ادریس از او روایت کند. رجوع به ابوالفیض شود.[ لِ ] (اِخ) ابوحماد. محدث است. عبیداللََّه بن موسی از او و او از سدی روایت کند. و رجوع به ابوحماد شود.[ لِ ] (اِخ) ابوزیاد. تابعی و محدث است و از ابی مطر روایت کند. رجوع به ابوزیاد شود.[ لِ ] (اِخ) ابومحجر. تابعی و محدث است. رجوع به ابومحجر شود.[ لِ ] (اِخ) مولی ابی حذیفه فرزند عتبةبن ربیعه. یکی از پیش گروندگان به اسلام (السابقون الاولون) بخاری گوید: او مولای یکی از زنان انصار بود و ابن حبان آن زن را لیلی و برخی بثینه نامیده اند که زن ابی حذیفه باشد. در الاصابه احادیثی از او نقل شده است. و ابوحذیفه او را به پسرخواندگی قبول کرد همانطوری که پیغمبر زیدبن حارثه را. و ابوحذیفه دختر خود فاطمه را بزنی بسالم داد وی قرآن را به آواز خوش میخوانده است، او در جنگ با ایرانیان پرچمدار بوده و داستانی راجع به بریدن دست راست و چپ و کشته شدن او در الاصابه آمده است. (الاصابه ج ۳ و ۴ ص ۵۶ و ۵۷).[ لِ ] (اِخ) مولی شداد مکنی به ابوعبداللََّه. محدث است و بکیربن الشیخ از او روایت کند و تابعی است. رجوع به ابوعبداللََّه شود.[ لِ ] (اِخ) مولی هشام بن عبدالملک یکی از بلغای زبان عرب است. (ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «سالم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر