معنی سالار خوان
7 بازدید
[ رِ خوا / خا ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) خوانسالار باشد که سفره چی است و در هندوستان چاشنی گیر خوانند. (برهان). بکاول و چاشنی گیر. (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه). چاشنی گیر و بترکی بکاول خوانند. (جهانگیری). مائده سالار. حاکم مطبخ : بیاراست سالار خوان از بره هم از خوردنیها که بد یکسره.فردوسی. خورشید گویی از نو سالار خوان او شد کاورا ز ماهی اکنون بریان تازه بینی. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۴۴۲). جد تو پیرشاه فریبرز رفته هم بغداد و بصره دیده و مطلق عنان شده. خاقانی (دیوان ص ۴۰۱ چ سجادی). رجوع به خوانسالار و سالار شود.
کلمات همقافیه با «سالار خوان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر