معنی سالار

معنی سالار

139 بازدید
(اِ) در پهلوی و در پازند «سالار» (نیبرگ ۲۸۶)، ارمنی «سلر». همریشه و هم معنی سردار. و در این کلمه دال افتاده و «را» به «لام» بدل شده. (هوبشمان ۶۹۲). از سال + آر (آورنده). (حاشیهٔ برهان چ معین). اتراک به لهجهٔ خود سالار را مفتوح و محذوف الالف و مشدد گویند. چنانکه مولوی گفته: من ترکم و سرمستم مستانه قلج بستم در ده شدم و گفتم سلار سلام علیک. (انجمن آرا) (آنندراج). || سالخورده. (برهان). پیر. ریش سفید. صاحب سال. سال دارنده. و سالار بمعنی سالدار است. آن را سال آر نیز توان گفت. (انجمن آرا) (آنندراج). پیر. (استینگاس). پیر. شیخ. ولی سپس بمعنی سر و رئیس آمده است بی التفاتی به معنی پیری : بجز پیر سالار لشکر مباد. (قابوسنامه). || کهن. (برهان). در زفانگویا بمعنی کهنه آمده. (رشیدی). اصل آن در لغت کهنه و پیر و سالدارنده. (انجمن آرا). سالیان بر او بر گذشته. || سردار. (برهان) (جهانگیری). سردار بزرگ. (انجمن آرا). سردار و مهتر و امیر. (ناظم الاطباء). فرمانده. سپه سالار. سپهبد. سرکرده. سرلشکر. سرهنگ. امیرالجیش : ایا خورشید سالاران گیتی سوار رزم ساز و گرد نستوه.رودکی. زریر سپهبد برادرش بود که سالار گردان لشکرش بود.دقیقی. گفت سالار قوی باید به پروان اندرون زانکه در کشور بود لشکر تن و سالار سر. میزبانی بخاری. چو افراسیاب آن سپه را بدید که سالارشان رستم آمد پدید.فردوسی. خروشی بر آمد بکردار رعد از این روی رستم و زان روی سعد همی تاختند اندر آن رزمگاه دو سالار بر یکدگر کینه خواه.فردوسی. که گردان کدامند و سالار کیست ز رزم آوران جنگ را یار کیست.فردوسی. بگرد جهان چار سالار من که هستند بر جان نگهدار من ابا هریکی زان ده و دو هزار از ایرا نیانند جنگی سوار.فردوسی. آنکه زیباتر و در خورتر و نیکوتر از او هیچ سالار و سپهدار نبسته است کمر. فرخی. در تواریخ چنان می خوانند که فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۰). فوجی لشکر قوی با سالاری هشیار و کاردان برود ساخته و کار ایشان را کفایت کرده شود. (ایضاً ص ۴۸۱). و سالار این لشکر را پنهان مثال داده بود تا یوسف را نگاه دارد. (ایضاً ص ۲۴۴). ور لشکری است اینکه همی بینی سالار و میر کیست بر این لشکر. ناصرخسرو. وین خردمند سخندان زان سپس مهتر و سالار هر دو لشکر است. ناصرخسرو. تو چه گوئی که اگر عقل نبودستی یک تن از مردم سالار هزارستی؟ ناصرخسرو. - سالار ترکان : چو در شهر سالار ترکان رسید خروش آمد و دیده بانش بدیدفردوسی. برآورد پوشیده راز نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت.فردوسی. - سالار چین : سکندر بیامد ترنجی بدست از ایوان سالار چین نیم مست.فردوسی. - سالار خانیان : سالار خانیان را باخیل و با خدم کردی همه نگون و نگون بخت و خاکسار. منوچهری. - سالار مکران زمین : فرستاد کس نزد خاقان چین به فغفور و سالار مکران زمین.فردوسی. - سالار هند: چو سالار هند آن سران را بدید فراوان بپرسید و پاسخ شنید.فردوسی. || نقیب. (مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (دهار) (ترجمان القرآن). مهتر چند کس. (ترجمان القرآن): ولایت مرو که برسم وی بود سالار غلامان سرایی حاجب بکتغدی را داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۳۴). من سالار غلامان سرایم و شغلی سخت گران دارم. (ایضاً ص ۴۴۳). چون شراب نیرو کردی... بلکاتکین را مخنث خواندی... و سالار غلامان سرایی بکتغدی را کور و گنگ. (ایضاً ص ۲۲۰). سالار دزدان را بر او رحمت آمد. (گلستان). - سالار مغنیان. رجوع به قاموس کتاب مقدس و مغنیان شود. || هر شخصی که دارای شغل بزرگ و منصب رفیع و مقام بلندی باشد. (استینگاس) (ناظم الاطباء). رجال. اعیان : خردمند را سر نگونسار کرد بدان را بهر جای سالار کرد.فردوسی. امیر بر تخت نشست و سالاران و حجاب با کلاههای دوشاخ. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۶). علی دایه و خویشاوندان و سالاران محتشم درون این سرای دکانی بود سخت دراز پیش از بار آنجا بنشستندی. (ایضاً ص ۱۳۴). رفتم بنزد هر سر و سالاری گشتم بگرد هردر و میدانی.ناصرخسرو. تو آنی که از یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای. سعدی (بوستان). بعد از آن گفتمش کای سالار حر چیست اندر پشتت آن انبان پر.مولوی. || صاحب اختیار. قائد. خداوند: خرد باد همواره سالار تو مباد از جهان جز خرد یار تو.ابوشکور. چو سالارشاه [ محمود ] این سخنهای نغز بخواند ببیند به پاکیزه مغز ز گنجش من ایدر شوم شادمان کزو دور بادا بد بدگمان.فردوسی. همیشه تا مه و سال آورد سپهر همی تو در زمانه بمان همچنان شه و سالار. ابوحنیفه اسکافی (از بیهقی چ ادیب ص ۲۸۱). از جان و تنت ناید الاکه همه خیر چون علم شود بر تن و بر جان تو سالار. ناصرخسرو. زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز بل ز سازندهٔ او بین و ز سالارش. ناصرخسرو. و همچنان مردم به فضیلت سخن از دیگر حیوانات جدا گردد... سالار شود. (نوروزنامه). نیکوروتر و به عقل تمام، آن را بر همه فرزندان سالار کرد. (قصص الانبیاء جویری ص ۳۳). باده را بر خرد مکن غالب دیو را بر ملک مکن سالار.خاقانی. دهر چو بی تست خاک بر سر سالار او ده چو ترا نیست باد در کف دهقان او. خاقانی. گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم. سعدی (بوستان). سپاهی که عاصی شود بر امیر ورا تا توانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس ترا هم نداند، ز غدرش هراس! سعدی (بوستان). || عارض. عارض جند. سالار لشکر. (منتهی الارب). || سرهنگ. سرکرده. افسر: و یکی از سالاران خویش نامزد فرمود بجنگی. (کلیله و دمنه). چو سالاری از دشمن افتد بچنگ به کشتن درش کرد باید درنگ. سعدی (بوستان). || حاکم و فرمانگزار. (ناظم الاطباء). نایب السلطنه. نایب الحکومه. (استینگاس). حاکم نظامی. والی : به فرخ بفرمود تا برنشست یکی مرزبان بود خسروپرست که سالار او بود بر نیمروز گرانمایه و گرد و لشکرفروز.فردوسی. سالاری باید با نام و حشمت که آنجا [ هندوستان ] رود، غزو کند و خراجها بستاند. چنانکه قاضی تیمار عملها و مالها میکشد و آن سالار بوقت خود به غزو میرود... امیر را بگوی که بباید فرمود تا خلعت وی [ احمد ینالتکین ] راست کنند زیاده از آنکه اریارق را که سالار هندوستان بود ساختند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۹). امیر فرمود خلعت احمد راست کردند طبل و علم و کوس و آنچه به آن رود که سالاران را دهند. (ایضاً ص ۲۷۰). اسب سالار هندوستان بخواستند و برنشست و برفت. (ایضاً ص ۲۷۲). || فرمانروا. شخص اول مملکت. مجازاً شاه : هم از دانش و رای بوذرجمهر هم از بخت سالار خورشید چهر.فردوسی. هم از شاه و دستور و از لشکرش ز سالار بیدار و از کشورش.فردوسی. تو بیدار باش و جهاندار باش ابا داد همواره سالارباش.فردوسی. پیام داد به درگاهش آفتاب که من ترا غلامم از آن بر نجوم سالارم.خاقانی. خبر دادند سالار جهان را که چون فرهاد دید آن دلستان را. نظامی (خسرو و شیرین). - سالار ایران : بگویش که سالار ایران تویی اگر چه دل و چنگ شیران تویی.فردوسی. - سالار توران : چو بشنید سالار توران پشنگ چنان خواست کآید به ایران بجنگ. فردوسی. || رئیس. سر. (استینگاس) (ناظم الاطباء). سرپرست. مدیر: یکی مهتری نامبردار بود که بر آخور اسب سالار بود.فردوسی. به آن آخور اسب سالار باش به هرکار با هرکسی یار باش.فردوسی. رجوع به سالار آخور و آخورسالار شود. به این معنی با کلمات مختلف ترکیب شود. چون: آخورسالار. بارسالار. پرده سالار. خوان سالار. سالارآخور. سالاربار. سالار پرده. سالار حاج. سالار نوبت. قافله سالار. و در این کلمات مترادف با کلمهٔ ترکی «باشی» بمعنی سر است. رجوع به هریک از ترکیبات فوق شود. || در تداول مردم گناباد بر دهقانان و کشاورزان کاردیدهٔ دل آگاه اطلاق گردد و در آغاز نام آنان بصورت لقب گونه و عنوانی آید. چنانکه گویند: «سالار حسن، سالار علی، سالار حسین...». - آخرسالار؛ آخورسالار. میرآخور. - بارسالار؛ رئیس تشریفات. - پرده سالار. - جهان سالار؛ شاه جهان. - خوان سالار؛ رئیس آشپزخانه و کل مطبخ. - دریاسالار؛ امیرالبحر اول. - رزم سالار؛ فرماندهٔ جنگ. - سابقه سالار؛ ایزد تعالی. - سالار بار؛ رئیس تشریفات. - سالار بیت الحرام؛ حضرت محمد (ص). - سالار پرده؛ حاجب. - سالار جنگ؛ فرمانده. - سالار حاج؛ امیرالحاج. - سالار ستارگان؛ آفتاب. - سالار قافله؛ پیشرو قافله. - سالار قوم؛ مهتر قوم. - سالار نوبت؛ رئیس پاسداران. - سپاه سالار؛ سپهسالار. سردار سپاه. - سروسالار؛ مرد بزرگ و محتشم. - قافله سالار؛ کاروان سالار. پیشرو قافله. - مائده سالار. رجوع به همین ترکیب شود. - مادی سالار؛ رئیس میرابها به اصفهان در دورهٔ صفویه. - میده سالار. رجوع به همین ترکیب شود. - ناوسالار. رجوع به همین ترکیب شود. - هفت سالار؛ هفت ستاره : هفت سالار کاندرین فلکند همه گرد آمدند در دو و داه.رودکی. || این کلمه در زبان پهلوی نیز بمعنی سر، و رئیس در ترکیبات زیر آمده است: - ارتیشتاران سالار؛ سپهسالار بزرگ. فرمانده جنگجویان. (ترجمهٔ ایران در زمان ساسانیان کریستنسن چ ۲ ص ۳۰۳). - خوان سالار؛ رئیس کل مطبخ. (ایضاً ص ۴۱۷). - اندریمان سالار؛ حاجب بزرگ و رئیس تشریفات. - پایگان سالار؛ فرماندهٔ پیاده نظام. (ایضاً ص ۴۱۷). - پشتیگ بان سالار؛ فرماندهٔ نگهبانان سلطنتی. - دیه سالار؛ رئیس روستاگ. - سپاه سالار؛ سپاهبد. (ایضاً ص ۳۹۸). - گند سالار؛ فرماندهٔ گند، واحد بزرگی از سپاه. (ایضاً ص ۲۳۷). - واستریوشان سالار؛ مدیرکل خراج. رئیس مالیات ارضی. (ایضاً ص ۱۲۸).
(اِخ) قریه ای است در کابل افغانستان. رجوع به قاموس جغرافیائی افغانستان ج ۲ ص ۳۸۹ شود.
(اِخ) (پل...) موضعی به قرب هرات، و آن میان پل مالان و آب مرغاب است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۴۵ و ۲۴۹ و ۵۸۱ شود.
(اِخ) لقب هرمز پادشاه اشکانی. (مفاتیح).
(اِخ) رجوع به حمزةبن عبدالعزیز... شود.
(اِخ) ابراهیم بن مرزبان دیلمی، خال مجدالدوله بن فخرالدوله. رجوع به نزهة القلوب چ تهران ص ۳۶ و ابراهیم بن مرزبان سالاری شود.
(اِخ) ابن شیر ذیل در سال ۳۵۸ از جانب امیر ناصرالدوله ابوالحسن محمدبن ابراهیم بن سیمجور، بیهق را به اقطاع یافت و یک سال این اقطاع را داشت. سرانجام به جرجان رفت و با بیستون بن شیرزاد مصاف کرد. در ذی الحجه ۳۵۸ هـ . ق. کشته شد. رجوع به تاریخ بیهق ص ۱۳۳ و ۱۳۴ شود. (حاشیهٔ تاریخ بیهق بقلم بهمنیار).
(اِخ) سلار. ابن عبدالعزیز دیلمی از فقها و ادبای شیعی در قرن پنجم مکنی به ابوالعلی و شاگرد شیخ مفید و سید مرتضی علم الهدی بود و در غسل او شرکت داشت. او راست: کتاب المراسم العلویه و الاحکام النبویه. المقنع فی الذهب، التقریب فی اصول الفقه، المراسم فی الفقه، الرد علی ابی الحسن البصری فی نقض الشافعی، التذکره فی حقیقة الجوهر.
(اِخ) (.... گرد) ابن میرانشاه از امرای قرن هفتم بسال ۶۵۸ هـ . ق. بدست پهلوان محمد نهی از امرای ملک شمس الدین کرت کشته شد. سالار نبیره، و پدرش میرانشاه داماد ملک شاهنشاه امیرمحلی شهر مستنک از توابع گرمسیر مکران بودند. رجوع به تاریخ نامه هرات سیف هروی ص ۲۵۷ -۲۶۴ و روضات الجنات اسفزاری ص ۴۱۲ شود.
(اِخ) ابن وشمگیر پسر وشمگیر زیاری است و بسال ۳۳۰ هـ . ق. ابوعلی سپهسالار خراسان او را بگروگان برد. رجوع به احوال و اشعار رودکی ص ۴۲۰ شود.
(اِخ) اختیارالدین از رجال نیمهٔ قرن هفتم هرات از سرکردگان شمس الدین کرت بود. رجوع به فهرست تاریخنامهٔ هرات سیف هروی شود.
(اِخ) خسرو جمال الدین سالار مکنی به ابوالفتح از رجال نیمهٔ اول قرن هفتم و از ممدوحان سید سراج الدین سگزی است. رجوع به یادداشت سعید نفیسی در معرفی دیوان این شاعر در مجلهٔ راهنمای کتاب سال دوم ص ۶۷۳ شود.
(اِخ) (سیف الدین...) از امیران ملک ناصر [ از پادشاهان سلسلهٔ ممالیک مصر ] بود. بسال ۷۰۷ هـ . ق. بهمدستی حسام الدین بدر چاشنی گیر بر ملک ناصر شورید و خاطر همگنان بر سلطنت چاشنی گیر قرار گرفت و زمام حل و عقد مهام را به کف با کفایت سالار دادند. چندی بعد ملک ناصر بر شورشیان پیروزی یافت و چاشنی گیر را به زه کمان از میان برداشتند و حکم شد که سالار به قلعهٔ شریک رود و بقیهٔ عمر آنجا گذراند. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۲۶۰ تا ۲۶۳ شود.
(اِخ) محسن بن علی بن احمد المطوعی مکنی به ابوالعباس، سالار غازیان بود و هریک چند بار با مطوعه به «طرسوس» رفتی به غزو و احفاد او در بیهق بنام سالاریان معروف بوده اند. رجوع به تاریخ بیهق ص ۱۲۴ شود.
(اِخ) محمد حسن خان فرزند اللهیارخان آصف الدوله، دائی محمد شاه، به سال ۱۲۶۲ هـ . ق. در اواخر سلطنت محمدشاه ببهانهٔ ستیزه با حاج میرزاآقاسی صدراعظم در خراسان علم طغیان برافراشت و مشهد را فروگرفت و حاجی میرزا آقاسی متولی آستان قدس را بکشت و اشیاء طلای آستان قدس را آب کرد و بنام خود سکه زد. بعد از جلوس ناصرالدین شاه، میرزا تقی خان امیرکبیر صدراعظم معروف و مدبر، سلطان مراد میرزا فاتح هرات را مأمور سرکوبی سالار کرد. سلطان مراد میرزا وی را شکست داد و دستگیرکرد و به حسام السلطنه ملقب گردید. سالار و پسرش امیر اصلان خان بدستور امیرکبیر، و علی رغم پایمردی شیل صاحب (وزیر مختار انگلیس) در شب دوشنبه ۱۶ جمادی الاخر ۱۲۶۶ هـ . ق. بوسیلهٔ حسین پاشاخان سرتیپ مراغه ای اعدام و در خواجه ربیع مدفون گردیدند. یزدان بخش خان پسر دیگر سالار و میرزا محمدخان بیگلربیگی خراسان و برادر سالار را بتهران آوردند. میرزا محمدخان در شب چهارشنبه ۹ رجب ۱۲۶۶ در تهران کشته شد و یزدان بخش خان بخشوده آمد و دولت کلیهٔ املاک و دارائی آصف الدوله و سالار را مصادره کرد. رجوع به ناسخ التواریخ چ امیرکبیر ج ۲ تاریخ قاجاریه ص ۱۷۹ و ج ۳ ص ۱۲۱ و تاریخ اجتماعی و ادارای دورهٔ قاجاریه عبداللََّه مستوفی ج ۱ ص ۸۹ و امیرکبیر و ایران ص ۸۱ و یادداشتهای معیرالممالک مجلهٔ یغما سال ۱۱ ص ۲۹۷ و یادداشت حسین سعادت نوری، مجلهٔ یغما سال ۱۴ ص ۳۱ شود.

کلمات هم‌قافیه با «سالار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید