معنی ساعدة
4 بازدید
[ عِ دَ ] (ع اِ) علم است مر شیر بیشه را. (معجم البلدان) (منتهی الارب) (آنندراج). شیر بیشه. (ناظم الاطباء) (استینگاس). شیر غرنده. (شرح قاموس). || چوبی است که نگه میدارد چرخ را. (شرح قاموس). چوبی که بکره را میگیرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). بازوی چرخ چاه. (استینگاس). || مفرد سواعد و آن مجاری آب است بسوی نهر یا بسوی دریا. (شرح قاموس) (قطر المحیط). رافد. رافده. زیر آب. محل جریان مغز در استخوان. (شرح قاموس) (قطر المحیط). || محل جریان شیر در پستان. (قطر المحیط). - ذوساعدة؛ آبی است میان مکه و مدینه در جبال ابلی. (یاقوت). رجوع به ذوساعدة شود. - ساعدة الساق؛ استخوان ساق. (ذیل اقرب الموارد).[ عِ دَ ] (اِخ) بطن من بطون غزیة. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۳ و ۳۲۴).[ عِ دَ ] (اِخ) ابن جؤیة هذلی. از شاعران عرب از مخضرمین است که جاهلیت و اسلام را دریافت و اسلام آورد و او را دیوانی است. (کشف الظنون). رجوع به الموشح چ مصرص ۸۷ و ۸۸ شود.[ عِ دَ ] (اِخ) ابن حرام بن محیصة. از صحابه است. رجوع به اسد الغابة ج ۲ ص ۲۴۴ شود.[ عِ دَ ] (اِخ) ابن عجلان. از شاعران عرب است و دیوانی دارد. (کشف الظنون).[ عِ دَ ] (اِخ) ابن کعب بن خزرج از قحطان و جد جاهلی است و سعدبن عبادة از ذریت اوست و سقیفهٔ بنی ساعدة به خاندان او منسوب است. (اعلام زرکلی). - بنوساعدة؛ گروهی است از خزرج، و سقیفهٔ بنی ساعده بمنزلهٔ سرای است مر ایشان را در مدینه. (منتهی الارب). رجوع به سقیفه شود.
کلمات همقافیه با «ساعدة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر