معنی ساطع
7 بازدید
[ طِ ] (ع ص) بلندشونده و برآینده. (از منتهی الارب) بلند شده چون بوی مشک. (المنجد). || بلند. (غیاث از منتخب) (آنندراج). افراخته شده و برداشته شده. (استینگاس) (ناظم الاطباء). برافراشته چون گردن. (المنجد). || برآمده. دمیده، چون: آفتاب ساطع. صبح ساطع. || پراکنده و منتشر. (ناظم الاطباء). منتشر شده (غبار یا نور). (المنجد). شایع. || درخشنده. (منتهی الارب). منور و تابان. || هویدا. (استینگاس) (ناظم الاطباء). آشکار. واضح. بارز. بدیهی : این دو فتح عظیم و دو کار جسیم برهانی ساطع و حجتی قاطع بود بر علو جاه سلطان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). بر عرق طاهر و محتد زاهر وی فضایل ذات او دلیلی قاطع و برهانی ساطع بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «ساطع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طع» برای سرودن شعر