معنی ساز و برگ
8 بازدید
[ زُ بَ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) اسباب و سامان. (بهار عجم) (آنندراج). برگ و ساز. ساز و آلت. ساز و سامان. آلات و ادوات. اسباب. وسائل. لوازم : ز خان و مان و قرابت به غربت افتادم بماندم اینجا بی ساز و برگ و انگشتال. ابوالعباس. || تجهیزات. عدت. ساز و عدت. ساز و سلاح. ساز و برگ جنگی. ساختگی. ساز و ساخت. عُطرود. عتاد. عِدَّة. عُدَّة. ساخت. ساختگی.آنچه به سرباز از لباس و وسائل و آلات دیگر داده می شود. (فرهنگستان): ساز و برگ از سپه گرفتی باز تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز. نظامی (هفت پیکر). || ساز و برگ سفر. توشه. زاد. || زین و یراق. تنگ و توبره. ساخت : چه نازی بدین اسپ و این ساز و برگ کت این تخت خون است و آن تاج مرگ. اسدی (گرشاسب نامه). رجوع به ساخت، ساختگی، برگ و ساز شود.
کلمات همقافیه با «ساز و برگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رگ» برای سرودن شعر