معنی سازیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) مصدر دیگری از ساختن. بنا کردن. برآوردن. پی افکندن. بنیان : بجائی که بودی همه بوم خار بسازید شهری چو خرم بهار. (شاهنامهٔ بروخیم ج ۳ ص ۶۲۹). همش دستگاه است و هم دل فراخ یکی کلبه سازیده در پیش کاخ.فردوسی. گشن دستگاهی و کاخی فراخ یکی کلبه سازیده در پیش کاخ.فردوسی. بر مستراح کوپله سازیده ست بر مستراح کوپله کاشنیده است؟منجیک ترمذی. || درست کردن. تصنیع. صنع. بعمل آوردن : بسازید هم زین نشان تخت عاج بیاویخته از بر عاج تاج.فردوسی. پس زره سازید و در پوشید او پیش لقمان حکیم صبر جو.مولوی. رجوع به ساز و سازی شود. || تعبیه کردن. ترتیب دادن : طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش بآسمان برفرازیده بود. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۵۳). || ابداع. خلق. آفریدن : تو سازیدی این هفت چرخ روان ستاده معلق زمین در میان. اسدی (گرشاسبنامه). || قرار دادن : دیوخانه کرده بودی سینه را قبله ای سازیده بودی کینه را.مولوی. || منعقد کردن. برپای داشتن. ترتیب دادن : بسازید در گلشن زرنگار یکی بزم خرم تر از نوبهار. اسدی (گرشاسبنامه). چنان بزمی که شاهان را طرازند بسازیدش کز آن بهتر نسازند. نظامی (خسرو و شیرین). || آراستن : بسازید جایی چنان چون بهشت گل و سنبل و نرگس و لاله کشت. (شاهنامهٔ چ بروخیم ج ۳ ص ۶۲۰). || معین کردن. تعیین کردن. ترتیب دادن. مهیا کردن : گسی کردشان سوی آن جایگاه که سازیده بد خسرو نیکخواه. (شاهنامه چ بروخیم ج ۳ ص ۶۷۸). بسازید بر قلبگه جای خویش زواره پس اندر، فرامرز پیش. (شاهنامه چ بروخیم ج ۳ ص ۶۹۵). در ایوانش سازید برتخت جای میان بست چون بنده پیشش بپای. اسدی (گرشاسبنامه). || تجهیز. بسیجیدن. آماده کردن سپاه و لشکر: بسازیدی این جنگ را لشکری ز کشور دمان تا دگر کشوری. (شاهنامهٔ بروخیم ج ۵ ص ۱۲۰۳). || تهیه کردن. فراهم کردن. مهیاکردن : ز خرگاه و از خیمه و بارگی بسازید پیران به یکبارگی. (شاهنامهٔ بروخیم ج ۳ ص ۷۰۳). || راست کردن. (شرفنامه) (برهان) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). بسیجیدن کاری و روبراه کردن و بسامان کردن و راه انداختن آن : همی کار سازید رودابه زود نهانی ز خویشان او هر که بود. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۱۶۳). به یک هفته زان پس همه کار راه بسازید و شد پیش ضحاک شاه. اسدی (گرشاسبنامه). به گرما و به سرما کار ایشان بسازیدی و بردی بار ایشان. زرتشت بهرام (اردا ویرافنامه). || پختن. تهیه دیدن چون خورشی را: که فردات زانگونه سازم خورش کزو باشدت سربسر پرورش... خورشها ز کبک و تذرو سپید بسازید و آمد دلی پرامید.فردوسی. || کردن : چو مانده شد از کار رخش و سوار یکی چاره سازید بیچاره وار. (شاهنامه چ بروخیم ج ۶ ص ۱۶۹۷). || آماده شدن. ساخته شدن : بسازید سام و برون شد بدر یکی منزلی زال شد با پدر. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۲۳۰). || درخور آمدن. (شرفنامه) (برهان) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). موافق طبع و مزاج کسی بودن دوایی یا آب و هوایی. || سازگار بودن. سازگاری کردن. سازوار بودن. سازوار آمدن. || نواختن. ساز زدن. کوک کردن یکی از آلات موسیقی . || ساختن. (شرفنامهٔ منیری) (برهان) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). بتمام معانی رجوع به ساختن شود.
کلمات همقافیه با «سازیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر