معنی ساروج
7 بازدید
(اِ) آهک خاکستر آمیخته. سارو. چارو. صاروج. ساخن. شاروق : خونشان کرد به خم اندرو پوشید سرش پس به ساروج بیندود همه بام و درش. منوچهری (دیوان چ ۱ دبیرسیاقی ص ۱۳۱). ز کندن چو گشتند مردان ستوه پدید آمد از خاک جائی چو کوه یکی خانه ای کرده از پخته خشت به ساروج کرده بسان بهشت. (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۲۱۴۷). رجوع به چارو، سارو و صاروج شود.
کلمات همقافیه با «ساروج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وج» برای سرودن شعر