معنی ساران
8 بازدید
(اِ) بمعنی سر باشد که به عربی رأس خوانند. (برهان) (آنندراج). سر باشد. (جهانگیری): گفت آن رنجور کای یاران من چیست این شمشیر بر ساران من. مولوی (از جهانگیری، رشیدی، شعوری). نصیحتهای اهل دل دواء النحل را ماند پر از حلوا کند جانت ز فرش خانه تا ساران. مولوی (از جهانگیری). گفت من در تو چنان فانی شده که پرم از تو ز ساران تا قدم.مولوی. || بمعنی سرها نیز گفته اند که جمع سر باشد. (برهان) (آنندراج). رجوع به سارشود. || بالا تنه و اعالی شخص چنانکه پایان پائین تنه و اسافل. (رشیدی): اگر حکمت بیاموزم تو نجمی چرخ گردان را توئی ظاهر توئی باطن توئی ساران توئی پایان. ناصرخسرو. چون سخن گوی برد آخر کار جز سخن چون روا بود ساران . ناصرخسرو. به طاعت بست شاید روز و شب را به طاعت بندمش ساران و پایان . ناصرخسرو. || نشانهٔ کثرت و بسیاری و فراوانی باشد. بیشه ساران : بدان تا در آن بیشه ساران چو شیر کمینگه کند با یلان دلیر.فردوسی. چشمه ساران. کوهساران. || مزید مؤخر امکنه: اسپ ساران. سگ ساران. گرگساران.(اِخ) نام قصبه ای است از عراق. (برهان) (آنندراج).(اِخ) یکی از محلات قصبهٔ تهران بوده و افضل سارانی شاعر هجاگوی قرن دهم منسوب بدانجاست. رجوع به تحفهٔ سامی ص ۱۶۷ شود.(اِخ) دهی است از دهستان بویر احمد سر حدی بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان، واقع در ۱۷ هزارگزی شمال باختری سی سخت و ۱۶ هزارگزی شمال باختری راه اتومبیل رو سی سخت به شیراز. کوهستانی و سردسیر و مالاریائی و آب آن از رودخانهٔ بی شار، و محصول آن غلات، برنج، پشم و لبنیات است، ۲۵۰ تن سکنه دارد که از طایفهٔ بویراحمد پائین هستند و به زراعت، حشم داری، صنایع دستی بافتن قالی و جاجیم و جوال اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).(اِخ) دهی است از دهستان جمع آبرود بخش حومهٔ شهرستان دماوند کوهستانی و سردسیر و آب آن از رودخانهٔ جمع آبرود و چشمه سار، و محصول آن غلات، بنشن، قیسی و گردو است، ۳۳۰ تن سکنه دارد که به زراعت اشتغال دارند. از صنایع دستی بافتن چادر شب و جاجیم و کرباس در آن معمول است. راه مالرو دارد و مسجدی از آثار قدیم در آن واقع است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «ساران»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر