معنی ساح
6 بازدید
(ع ص) کاونده. (اقرب الموارد). ضب ساح؛ سوسمار خورندهٔ گیاه. (منتهی الارب). || جِ ساحة. رجوع به ساحة و ساحت شود.[ ساح ح ] (ع ص) گوسفند فربه. (مهذب الاسماء). گوسفندی است بسیار فربه. (شرح قاموس) (منتهی الارب). لحم ساح؛ گوشت نیک فربه. شاة ساحّة؛ گوسپند بسیار فربه. ج، سِحاح، سُحّاح. (منتهی الارب).(اِخ) نام یکی از چهار تن که در گردکردن شاهنامهٔ منثور ابومنصوری. شرکت داشته اند. وی پسر خراسان و از مردم هرات بوده است. رجوع به مزدیسنا، دکتر معین ص ۳۶۹ و ۳۸۶ شود. در نسخ معتبر مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری شاج ضبط شده است. رجوع به بیست مقالهٔ قزوینی چ ۱ ج ۲ ص ۲۴ شود.
کلمات همقافیه با «ساح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر