معنی ساجع
8 بازدید
[ جِ ] (ع ص) سخن مقفی گوی. (منتهی الارب) (آنندراج). مقابل شاعر. رجوع به تاج العروس در مادهٔ ذرع شود. || قصدکنندهٔ کلام و غیر آن است. (شرح قاموس) (قطر المحیط) (تاج العروس). راست رو در سخن و جزآن. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: فلان ساجع فی کلامه؛ ای مستقیم لایمیل عن القصد و یقابله الجائر. (اقرب الموارد). || شتر مادهٔ دراز است. (شرح قاموس). ناقهٔ دراز بالا. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || شتر بطرب و نشاطآورنده در بانگ کردن. (شرح قاموس) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ناقهٔ نشاطآور ببانگ و نالهٔ خود. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (تاج العروس). || روی معتدل نیکوآفرینش. (شرح قاموس). روی نکو و خوب. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (تاج العروس). ج، سُجَّع و سواجع.
کلمات همقافیه با «ساجع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جع» برای سرودن شعر