معنی سابری

معنی سابری

7 بازدید
[ بِ ری ی ] (ع ص نسبی، اِ) بیاء نسبت نوعی از جامه های تُنک و گرانمایه. (آنندراج). نوعی از جامه های تنک. (منتهی الارب). جامه ای است ابریشمی و تنک و باریک و گرانمایه. (شمس اللغات). جامه ای نازک و نیکو منسوب به سابور موضعی است از فارس. و این نسبت بر غیر قیاس است. جامه ای است باریک و جید. (شرح قاموس). سابریة. (الانساب سمعانی). جامهٔ تنک نیکو. ذوالرمه گوید: فجاءت بنسج العنکبوت کانّه علی عصویها سابری مشبرق. (تاج العروس). بمنزلة لایشتکی السل أهلها و عیش کمثل السابری رقیق. (تاج العروس) (اقرب الموارد). - امثال: عرض سابری؛ عرضه داشتن سابری. یعنی مختصر است و نیکو. این مثل را کسی گوید که چیزی باو عرضه دارند که مبالغه ای در آن نباشد. زیرا که سابری نیکوترین جامه هاست و هر کس بکمترین عرض آن، بدان میل و رغبت کند. (تاج العروس) (ترجمهٔ قاموس) (ترجمهٔ صحاح) (منتهی الارب). عرض سابری زیرا که آن ثوبی است که بادنی پهنای آن رغبت کرده میشود در آن. (شرح قاموس). || هر جامهٔ تُنک و نیکو. (منتهی الارب) (قطر المحیط). و رجوع به صابوری در این لغت نامه شود. || هر چیز نازک. (تاج العروس). || زره باریک بافت استوار ساخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (ترجمهٔ قاموس) (ترجمهٔ صحاح) (شرح قاموس). و این زره منسوب بشاپور ذوالاکتاف است. (تاج العروس). || نوعی از بهترین خرما. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط). نوعی خرمای لطیف. گویند: اجود تمر الکوفه النرسیسان والسابری. (ترجمهٔ قاموس) (ترجمهٔ صحاح) (اقرب الموارد) (شرح قاموس).
[ بِ ری ی ] (ص نسبی) منسوب است به نوعی از البسه که آن را سابریه نامند. (سمعانی).
[ بِ ری ی ] (اِخ) اسماعیل بن سمیع حنفی کوفی فروشندهٔ سابری مکنی به ابومحمد از مردم کوفه و از محدثان است. (سمعانی).
[ بِ ] (اِخ) خررج (؟) بن عثمان سعدی فروشندهٔ سابری مکنی به ابوالخطاب از محدثان است. (سمعانی).
[ بِ ] (اِخ) محمدبن عبدالعزیز عدوی قرشی صاحب السابری. معروف به صاعقه، از مردم بغداد از محدثان است. (سمعانی).
[ بِ ] (اِخ) محمدبن مغیرةبن نصر مکنی به ابوعلی. از محدثان است. (سمعانی).
[ بِ رْ ری ] (اِخ) مسدوس بن حبیب قیسی بیاع السابری بصری از محدثان است. (از سمعانی).
(اِخ) از امرای محلی هند در اواخر قرن پنجم بود که در جنگ با قوام الملک نظام الدین هبةاللََّه ابونصر فارسی پیشکار و کدخدا و سپهسالار غزنویان در هند شکست خورد و به هنگام فرار در رودخانهٔ زاوه غرق گردید. مسعودسعد تفصیل این حادثه را در یک قصیدهٔ ۹۱ بیتی بمدح ابونصر فارسی بیان کرده است. مرحوم رشید یاسمی در مقدمهٔ دیوان مسعودسعد آرد: از ناحیهٔ دهگان شبی خبر بلاهور رسید که سابری نام با ده هزار سوار و پیاده بعزم جنگ پیش می آید. ابو نصر فارسی شخصاً بمقابلهٔ او رفت و بیک منزل از آب زاوه گذشت و در ناحیهٔ سیرا بدشمن رسید و چنان قرار داد که آب زاوه در برابر خصم و سپاه او در پس آنها باشد. سابری ناچار خود را به آب افکند ولی در آن غرقاب بهلاکت رسید. (مقدمهٔ دیوان مسعودسعد ص لج لد): ... ناگه آمد بانگ کوس سابری از سیرا راست گوئی بود نالان بر تن او زار زار... ... سابری کان نصرت بو نصر دید از آسمان سطوتی دیگر نهیب و لشکری دیگر شعار... ... تیر مه میدان رزم و موسم پیکار تو آمد و آورد فتح سابری پیشت نثار... مسعودسعد (دیوان ص ۱۷۲ -۱۷۴).

کلمات هم‌قافیه با «سابری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید