معنی سابح
7 بازدید
[ بِ ] (ع ص، اِ) شناور. شناگر. مرد شناکننده. (منتهی الارب) (آنندراج). آشناگر. آشناور. شناوبر. آب ورز. آب باز. ج، سابحون، سُبّاح، سبحا: آن سکون سابح اندر آشنا به ز جهد اعجمی با دست و پا.(مثنوی). || اسب، بدان جهت که در رفتار شنا میکند. (منتهی الارب) (آنندراج). || اسب نیک رونده. اسب تندرو. (قطر المحیط).[ بِ ] (اِخ) جد برکةبن علی بن سابح شروطی محدث است. رجوع به برکة شود.
کلمات همقافیه با «سابح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بح» برای سرودن شعر