معنی سائق
7 بازدید
[ ءِ ] (ع ص، اِ) ج، سائقون، سُوّاق، ساقة. راننده : ریش را شانه زدی که سائقم سائقی لیکن بسوی درد و غم.(مثنوی). || رانندهٔ چاروا. (منتهی الارب) (شرح قاموس). آنکه حیوانات را از عقب براند. (قطر المحیط) (اقرب الموارد): نقل هرچیزی بود هم لائقش لائق گله بود هم سائقش.(مثنوی). || شخصی که از پس راند نابینا را، چنانکه قائد از پیش کشد نابینا را. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سائق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئق» برای سرودن شعر