معنی سائر
7 بازدید
[ ءِ ] (ع ص) رونده. روان. جاری. سیرکننده. سایر: نه هیچ ساکن و جنبان در او مگر انجم نه هیچ طائر و سائر در او مگر صرصر. (سندبادنامه ص ۲۵۵). لفظ چون وکر است و معنی طائر است جسم جوی و روح آب سائر است. (مثنوی). || داستان شده. مشهور. - ذکر سائر؛ شهرت. صیت. نام سائر: آنگاه نفس خویش را میان چهار کار مخیر گردانید... وفور مال و ذکر سائر. (کلیله و دمنه). و طایفه ای از مشاهیر ایشان که هر یک علمی وافرو ذکری سائر داشتند بمنزلت ساکنان خانه و بطانهٔ مجلس بودند. (کلیله و دمنه). و ذکر آن در آفاق و اقطار عالم سائر و مبسوط گشت. (کلیله و دمنه). ذکراین فتح بزرگوار در جهان سائر گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۵). - مثل سائر؛ داستان رونده بر افواه، زبان زد: بنسبت چون فلک قدر تو عالی بهمت چون مثل ذکر تو سائر.ادیب صابر. سائر است این مثل که مستسقی نکند رود دجله سیرابش.سعدی (بدایع). - نام سائر؛ ذکرسائر: نامی تری ز صاحب عباد در جهان سائر چو نام صاحب عباد نام تست. سوزنی. || دیگر. دگر. علیحده : بدان وقت که ضیاع میداشت در روزگار سلطان محمود و چه در سایر اوقات... بر امیر مسعود عرضه کردند. (تاریخ بیهقی). - سائر ناس؛ دیگر مردمان. || (اِ) باقی. (جوهری). باقی از شی ء. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || همه. تمام. جمیع. (جوهری). سائر ناس؛ همهٔ مردم، تمامت مردم : سائر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که بجای آورد. (گلستان). تا شبی آتش در انبار هیزمش افتاد و سائر املاکش بسوخت. (گلستان). غلامان را در این هیچ گناهی نیست چه سائر بندگان و خدمتکاران به انعام و بخشش خداوندی خشنودند. (گلستان).[ ءِ ] (اِخ) ناحیه ای است از نواحی مدینه. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «سائر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئر» برای سرودن شعر