معنی سائح
8 بازدید
[ ءِ ] (ع ص) جهان گرد. آنکه سیاحت کند. ج، سائحون و سیاح. (اقرب الموارد). این انتساب کثرت سفر و سیاحت را میرساند. (سمعانی). || روزه دار. (دهار). || ملازم مسجد. (آنندراج). || روزه داری که ملازم مسجد باشد. (قطرمحیط) (آنندراج). روزه داری است که همیشه در خانهٔ خدا باشد. (شرح قاموس). آنکه بقصد عبادت یا تفرج سفر کند. (قطر المحیط). ملازم مساجد زیرا که او روزها بی زاد و توشه سیاحت میکند. (اقرب الموارد). کسی است که متعبداً سیاحت میکند و زاد و توشه ای با خود ندارد و هر چه بدست می آورد میخورد و این معنی مجازی است. (تاج العروس).[ ءِ ] (اِخ) علی بن ابی بکربن علی هروی مکنی به ابوالحسن و مشهور بسائح، در موصل متولد شده و در حلب اقامت داشته و بسال ۶۱۱ هـ . ق. در همان شهر وفات یافته است. علی بن ابی بکر سفرهای زیادی کرده و بهمین مناسبت بسائح شهرت یافته است. از تألیفات اوست: الاشارات فی معرفة الزیارات. الخطب هرویه. (ابن خلکان ج ۱ ص ۳۷۷) (ریحانة الادب ج ۲ ص ۱۴۶).[ ءِ ] (اِخ) علی بن محمد علوی خراسانی صوفی مکنی به ابوبکر، از احفاد حضرت امام حسن بوده گویند او کیمیاگری میدانسته و از ترس اولیای ملک بر جان خویش همیشه از شهری بشهری میرفته و پیش از سال ۳۸۵ هـ . ق. وفات یافته است. او راست: الاصول، الطاهر الخفی، رسالة الیتیم، کتاب الحقیر النافع، کتاب الشعر و الدم و البیض و عمل میاههما، الحجر الطاهر.کتاب الاصول. (ابن الندیم چ مصر ص ۵۰۶) (ریحانة الادب ج ۲ ص ۱۴۶).
کلمات همقافیه با «سائح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئح» برای سرودن شعر