معنی سا
6 بازدید
(پسوند) ادات تشبیه است در آخر کلمات. مخفف آسا: شبه، نظیر، مانند، مثل، چون، گون، گونه، آسا، وار، شبیه، شکل، صفت. (برهان) (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری): در بدی و گدی توئی منحوس ساستا سا وساسیا آسا.فرالاوی. باری ز سنگ، چشمهٔ آب آورد برون باری ز آب چشمه کند سنگ ذره سا. سعدی. آب آذرسا، آب آتش مانند. و نیز رجوع به آسا شود.(نف مرخم) سای و ساینده. این کلمه بصورت مزید مؤخر (پسوند) با کلمات دیگر ترکیب شود و بمعانی زیر آید: ۱ -ساینده، لمس کننده. مماس شونده: آسمان سا، اوج سا، بندسا، پهلوسا، جبهه سا، جبین سا، سرمه سا، سمن سا، فلک سا، گردون سا: در آن سنگ بسته در اوج سای عمارتگری کرد بسیار جای.نظامی. جلوه گاه طایر اقبال باشد هرکجا سایه اندازد همای چتر گردون سای تو. حافظ. ۲ -ساینده. آسیاب کننده. آردکننده. نرم کننده. له کننده. با فشار خردکننده: ادویه سا، بوی سا، پیل سا، جگرسا، داروسا، دندان سا، زره سا، زردچوبه سا، سرمه سا، سنگ سا. (آهن سنگ سا، آنندراج). عبیرسا، عنبرسا، غالیه سا، لخلخه سا، مشک سا: این بوی سای این فلکی هاون می سایدم بدستهٔ آزارش. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۰۸). غالیه سای آسمان سود بر آتشین صدف از پی مغز خاکیان لخلخه های عنبری. خاقانی (دیوان ص ۴۲۶). هست شتر گربه ها در سخن من ولی گربهٔ او شیرگیر، اشتر او پیل سا. سیف اسفرنگ. ۳ -ساینده. فرساینده. کهنه کننده. سوهان کننده: بندسا، سنگ سا، پولادسا: رواروزنان تیر پولادسای در اندام شیران پولادخای.نظامی. ۴ -افسون کننده: پریسا: گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور همی نماید زیر نگینهٔ لبلاب (کذا).لبیبی. || (فعل امر) امر بسائیدن و سودن باشد یعنی بسای. (برهان) (جهانگیری): ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور وی آسیای دهر تنم تنگ تر بسای. مسعودسعد (دیوان ص ۵۰۴). || (اِمص) سائیدن و سودن را نیز گویند. (برهان). رجوع به سای شود.(اِ) مخفف ساو. باج و خراجی را گویند که پادشاهان از یکدیگر بستانند. (برهان) (اوبهی) (شرفنامهٔ منیری) (فرهنگ خطی کتابخانهٔ مؤلف لغت نامه): تا روم ز هند لاجرم شاها گیتی همه زیر باج و سا کردی. عسجدی (از اسدی حاشیهٔ نسخهٔ خطی نخجوانی). پادشا گشت آرزو بر تو زبی باکی تو جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۳). چون نباشم پارسا چون عقل او را داده ام چون فرودستان ملک امسال باژ و پار، سا. سنائی. ملاذ و داور اسلام شیخ ابواسحاق که شاه هند فرستد سوی جنابش سا. شمس فخری. رجوع به ساو شود.(اِ) نوعی از قماش لطیف گرانبها باشد. (جهانگیری): تشریفهای فاخر کرده روان زهر سو نخّ و نسیج و گمّی کوکوز و سای ساده. حکیم نزاری قهستانی (از جهانگیری). به این معنی اصل آن ساو بوده است. (شعوری).(اِ) ساج، درخت است در اشتقاق عبرانی نام موسی. (حاشیهٔ المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص ۳۰۲ س ۱۲ از لسان).(اِخ) نام پیغمبری است. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۲۶). رجوع به ساب شود.
کلمات همقافیه با «سا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سا» برای سرودن شعر