معنی زیدان
5 بازدید
[ زَ ] (ع مص) زاد زَیْداً و زیداً و زَیَداً و زَیداناً و زیادةً. رجوع به زیادة شود. (ناظم الاطباء). رجوع به زیادة و زید شود.[ زَ ] (ع اِمص) افزونی. (منتهی الارب) (آنندراج). افزونی و زیادتی. (ناظم الاطباء). رجوع به زید شود.[ زَ ] (اِخ) رجوع به جرجی زیدان شود.[ زَ ] (اِخ) یا «زیدین». نام شهری نزدیک کازرون و وجه تسمیه آنکه قبر دو زید، یعنی زیدبن ثابت انصاری و زیدبن ارقم انصاری دو تن از صحابهٔ رسول بدانجاست. (ابن بطوطه، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِخ) شهری است از مضافات اهواز. (منتهی الارب) (آنندراج). ناحیهٔ وسیعی از اعمال اهواز... (از معجم البلدان). رجوع به معجم البلدان شود.[ زِ ] (اِخ) دهی از دهستان پیران است که در بخش حومهٔ شهرستان مهاباد واقع است و ۱۷۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ زِ ] (اِخ) دهی از دهستان بروخون است که در بخش خورموج شهرستان بوشهر واقع است و ۲۴۵ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ زَ ] (اِخ) موضعی است به کوفه که گویند در آن صحرائی است که ابوالغنایم بدان منسوب است. (از لباب الانساب ج ۱ ص ۵۱۷). موضعی است به کوفه. (از معجم البلدان). رجوع به زیدانی شود.[ زَ ] (اِخ) ابن احمد المنصوربن محمد الشیخ، معروف به «زیدان السعدی» و مکنی به ابوالمعالی. از ملوک دولت اشراف السعدیین به مراکش است. پایتختش فاس بود. او در سال ۱۰۱۲ هـ . ق. بعد از وفات پدرش به حکومت رسید. برادران وی یعنی ابوفارس و محمد المأمون بر او شوریدند و لشکر او را شکست دادند. وی به تلمسان درآمد و میان سجلماسه و درعة و سوس حرکت می کرد و گروهی از سپاهیان هزیمت یافتهٔ او با وی بودند. او از مردم در مقابل شورش برادرانش یاری خواست و مردم مراکش دعوت او را اجابت کردند و در سال ۱۰۱۵ او را سلطان خود خواندند، ولی چیزی نگذشت که برادرش مأمون او را از سلطنت برانداخت (۱۰۱۶) و او مدتی در کوهها متواری گردید و در همان سال بازگشت و مراکش را گرفت و شوکت خود را نیرو داد و در سال ۱۰۱۷ هـ . ق. بر فاس استیلاء یافت ولی یاران مأمون او را در سال ۱۰۱۸ از فاس بیرون راندند و سلطان زیدان همچنان بر مراکش و اطراف آن حکومت کرد تا آنکه بسال ۱۰۳۷ درگذشت. وی مردی فاضل و در فقه عالم بود و در ادب معرفت داشت و کتابی در تفسیر قرآن کریم دارد. او را اشعاری است. (از اعلام زرکلی). رجوع به الاستقصاء سلاوی شود.
کلمات همقافیه با «زیدان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر