معنی زک
5 بازدید
[ زَ ] (اِ) مخفف زاک است و آن جوهری باشد شبیه به نمک. (برهان). مخفف زاک یعنی زاج. (انجمن آرا) (آنندراج). زاک. زاج. (ناظم الاطباء). زگ. زاگ. زاج. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به زاج شود. || رنگ سیاه. (ناظم الاطباء).[ زُ ] (اِ) خود به خود حرف زدن باشد در زیر لب. (برهان). خود به خود حرف زدن است. (انجمن آرا) (آنندراج). و امر به این معنی هم هست که بزک و عوام گویند بلند بضم لام. (برهان). لند و تکلم با خود زیرلب. (ناظم الاطباء). سخنی که از روی خشم در زیر لب گویند. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به ژک و زکیدن شود.[ زُ ] (هزوارش، ضمیر) به لغت زند و پازند بمعنی آن باشد که کلمهٔ اشاره باشد. (برهان) (از ناظم الاطباء). هزوارش «ذاک»، پهلوی «آن» (آن) قیاس شود با ذاک و ذلک عربی. (از حاشیهٔ برهان چ معین).[ زَک ک ] (ع ص) لاغر. نزار. (منتهی الارب) (آنندراج). مهزول. لاغر. نزار. (ناظم الاطباء). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ زَک ک ] (ع مص) تنگاتنگ رفتن یا جهت سستی و ناتوانی کوتاه گام رفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دویدن. || شتاب رفتن دجاجة. || پر کردن مشک را. || ریخ زدن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زُک ک ] (ع اِ) چوزهٔ فاخته. (منتهی الارب) (آنندراج). جوجهٔ فاخته. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «زک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زک» برای سرودن شعر