معنی زور کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) فشار دادن. (فرهنگ فارسی معین). || فشار آوردن. سخت گرفتن : دگر آزموده نباشد ستور نشاید به تندی بر او کرد زور.فردوسی. || ظلم کردن. ستم ورزیدن. (فرهنگ فارسی معین): بخوردم یکی مشت زورآوران نکردم دگر زور بر لاغران.(بوستان). چه نیکو گفت در پای شتر مور که ای فربه مکن بر لاغران زور.سعدی. جور بر من می پسندد دلبری زور با من می کند زورآوری.سعدی. رجوع به زور و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «زور کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر