معنی زورق

معنی زورق

12 بازدید
[ زَ رَ ] (معرب، اِ) کشتی کوچک را گویند. (برهان) (آنندراج). کشتی خرد. (منتهی الارب) (غیاث). سفینه و کشتی کوچک. (ناظم الاطباء). کشتی بسیار کوچک. کرجی. قایق. (فرهنگ فارسی معین). کرجی. قُفّه. طَرّاده. ناوچه. بلم. لُتکا. قایق. غُراب. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). اعجمی معرب است. (المعرب جوالیقی ص ۱۷۳): چون زورق فرکنده فتاده به جزیره چون پوست سر و پای شتر بر در جزار. خسروی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بفرمود تا کار برساختند دو زورق به آب اندر انداختند.فردوسی. که کشتی و زورق هم اندر شتاب گذارید یکسر بر این روی آب.فردوسی. سپه را بفرمود تا هر کسی بسازند کشتی و زورق بسی.فردوسی. هر کجا جنگ ساختی بر خون بتوان راند زورق و زبزب.فرخی. به امیر گفتند و زورقی روان کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۰). چون عهد بسته آمد من در زورقی به میانهٔ جیحون آیم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۹۸). که زورقش را باد کم کرده بود ز دریا به کوه از پس آورده بود.اسدی. ای غرقه شده به آب طوفان بنگر که به پیش تست زورق.ناصرخسرو. از بحر ثنای تو به شکر نعم تو ساحل نخوهم یافت به زورق نه به اشناه. سوزنی. مدح تو دریای ناپدیدکران است زورق دریای ناپدیدکرانم.سوزنی. زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار کآتشین قاروره اش بر بادبان افشانده اند. خاقانی. بس زورقا که بر سر گرداب این محیط سرزیر شد که تر نشد این سبز بادبان. خاقانی. در کف همچو بحر او گردون گر محیط است زورقش دانند.خاقانی. با طایفه ای از بزرگان به کشتی نشسته بودم زورقی در پی ما غرق شد. (گلستان). بدار ای خردمند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب. (بوستان). - زورق زرین؛ کنایه از خورشید عالم آراست. (برهان) (آنندراج). آفتاب. (ناظم الاطباء). کنایه از خورشید. (فرهنگ فارسی معین). خورشید. (فرهنگ رشیدی). - || ماه نو. (شرفنامهٔ منیری): ماه نو چون زورق زرین نگشتی هر شبی گرنه این گردنده چرخ نیلگون دریاستی. ناصرخسرو. رجوع به ترکیب بعد شود. - زورق سیمین؛ کنایه از ماه یکشبه است که به عربی هلال خوانند. (برهان) (آنندراج). ماه. (فرهنگ رشیدی) (شرفنامهٔ منیری). ماه یکشبه. هلال. (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب قبل شود. - زورق کش؛ هدایت کنندهٔ زورق. کشندهٔ زورق. حرکت دهندهٔ زورق : سحرگه که زورق کش آفتاب ز ساحل برافکند زورق در آب.نظامی. - زورق نشین؛ که بر زورق نشیند سفر را. مسافر زورق : چو دریایی ز گوهر کرده زینش نگشته وهم کس زورق نشینش.نظامی. || کلاهی را نیز گویند به اندام کشتی که قلندران بر سر گذارند و آن را کهکاهی هم می گویند. (برهان) (آنندراج). رجوع به زورقی شود.

کلمات هم‌قافیه با «زورق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

واژه «زورق» در اشعار زیر به کار رفته است

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید