معنی زودیاب
9 بازدید
[ زودْ ] (نف مرکب) زودیابنده. تندفهم. تیزهوش. سریع الانتقال. (فرهنگ فارسی معین). تیزفهم. زوددریابنده. که زود درک سخن کند. سریع الانتقال. لوذعی. ذکی. لقن. المعی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): شبی خفته بد بابک زودیاب چنان دید روشن روانش بخواب.فردوسی. همه دیده کردند یکسر پرآب از آن شاه پردانش و زودیاب.فردوسی. چو فرمان دهد خسرو زودیاب نگیرم بدین کار کردن شتاب.فردوسی. گرچه در گیتی نیابی هیچ فضل مرد ازو فاضل شده ست و زودیاب. ناصرخسرو. بدیدهٔ خرد زودیاب دورنظر همی ببیند مغز اندر استخوان سخن.سوزنی.
کلمات همقافیه با «زودیاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر