معنی زهش
6 بازدید
[ زِ هِ ] (اِمص) عمل زهیدن. (فرهنگ فارسی معین). زائیدن. زادن. زائیده شدن. تولد. اسم مصدر زهیدن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زایش : به بالای سرو و به نیروی پیل به انگشت خشت افکند بر دو میل نیاید به گیتی ز راه زهش به فرمان دادار نیکی دهش.فردوسی. بمیرد کسی کو ز مادر بزاد زهش چون ستم بینم و مرگ داد.فردوسی. || اجتماع و پیوستگی. || مباشرت. (ناظم الاطباء). || (اِ) آب زه و زهاب و چشمه و موضع جوشیدن و برآمدن آب از چشمه باشد. (برهان) (ناظم الاطباء). آنجا که آب برمی جهد از چشمه. (اوبهی). زهاب. (فرهنگ رشیدی). آب چشمه و زه. (انجمن آرا) (آنندراج): آفتاب فتح را از سایهٔ چترش طلوع آبروی ملک را از آتش تیغش زهش . کمال (از فرهنگ رشیدی). شاخسار عدل را عون تو باد جویبار بذل را کلکت زهش.شمس فخری. || صفت و تحسین هم هست. (برهان) (از شرفنامهٔ منیری) (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبل و حاشیهٔ آن شود.
کلمات همقافیه با «زهش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هش» برای سرودن شعر