معنی زنگزده
9 بازدید
[ زَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) زنگ گرفته. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زنگارگرفته. اکسیده . با اکسیژن ترکیب شده. (فرهنگ فارسی معین): عمر پرمایه به خواب و خور، بر باد مده سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند. ناصرخسرو. در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد. خاقانی. || به آفت زنگ مبتلا شده: کشتی زنگ زده. زرع مأروق. زرع میروق. غلهٔ زنگ زده. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «زنگزده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر