معنی زننده
6 بازدید
[ زَ نَ نْ دَ / دِ ] (نف) آنکه زند. ضارب. ج، زنندگان. (فرهنگ فارسی معین). اسم فاعل زدن. (ناظم الاطباء). ضارب : که تا دخترش بچه را بفکند زننده همی تازیانه زند.فردوسی. چو دژخیم را نامد از تیر باک زننده شد از تیر خود خشمناک.نظامی. || بد و زشت. نامطبوع. نفرت انگیز. تنفرآور. (فرهنگ فارسی معین): بوی مخصوصی که کمی زننده و مست کننده بود. (سایه روشن هدایت). قیافهٔ زننده دارد. کلمات زننده ای میان آنها رد و بدل شد. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). چین لبهایش که دال بر قساوت و بی رحمی بود زننده تر شد. (فرهنگ فارسی معین). - سخن زننده؛ سخن درشت. ناسزا. دشنام. (فرهنگ فارسی معین). || نوازنده. نوازندهٔ آلتی از آلات موسیقی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نوازندهٔ ساز. مطرب. (فرهنگ فارسی معین): زننده دگرگون بیاراست رود برآورد ناگاه دیگر سرود.فردوسی. زننده بدان سرو برداشت رود هم آن ساخته پهلوانی درود.فردوسی. ابر زیر و بم شعر اعشی قیس زننده همی زد به مضرابها.منوچهری. || متمایل (در الوان): جعد موی با سرخی زننده. (التفهیم). موی کشیده اندکی به سرخی زننده. (التفهیم). رجوع به زدن شود.
کلمات همقافیه با «زننده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر