معنی زنده داشتن
5 بازدید
[ زِ دَ / دِ تَ ] (مص مرکب) برقرار و پایدار داشتن. (ناظم الاطباء). - زنده داشتن آتش؛ نگذاشتن که بمیرد یعنی خاموش شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): دولت تو روغن است و ملک چراغ است زنده توان داشتن چراغ به روغن.فرخی. شب وصلت بسی پر خنده دارم چراغ آشنایی زنده دارم.نظامی. - زنده داشتن دل؛ شاد گردانیدن آن. زنده دل ساختن : به توفیق و طاعت دلش زنده دار. سعدی (بوستان). رجوع به زنده دل شود. || بیدار بودن. (ناظم الاطباء). - زنده داشتن شب؛ بیدار ماندن در آن : روزها به عبادت گذاشتی و شبها به طاعت زنده داشتی. (سندبادنامه، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «زنده داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر