معنی واژه زنبه
4 بازدید
[ زَمْ بَ / بِ ] (اِ) گلی است سفید که برگ گلهای آن دراز و خوشبوی میشود و معرب آن زنبق است. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). گلی است معروف که معرب آن زنبق است. (انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ رشیدی). زنبق. رجوع به زنبق شود. || جیوه. سیماب . || موی زهار. (ناظم الاطباء).[ زَمْ بَ / بِ ] (اِ) زنبل. زنبر. (فرهنگ فارسی معین). زنبر. رجوع به زنبر شود. - زنبه کش؛ در بنایی آنکه آجر یا چارکه و سنگ و زنبه حمل کند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - زنبه کشیدن؛ عمل زنبه کش. (یادداشت ایضاً). || مجازاً شکم. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).