معنی واژه زنبل
5 بازدید
[ زَمْ بَ ] (اِ) بمعنی زنبر است که بدان خاک و خشت کنند. (برهان). زنبر. (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری) (فرهنگ جهانگیری). زنبر. چارچوبهٔ خشت و خاک کشی. (ناظم الاطباء). زنبر. زنبه. (فرهنگ فارسی معین): در اعتبار پیشهٔ برزیگری همی پا بدشکنج و پنجهٔ دست تو زنبل است. خاقانی (از آنندراج). چون میان آن گلیم یا تخته قدری فرورفته باید تا خاک و سنگ که در آن ریزند و آن را زنبل خوانند، پس چیزی است که بواسطهٔ حمل و نقل شکم کرده است. (انجمن آرا) (آنندراج). - زنبل کردن؛ سقفی که گرانبار باشد و شکم کرده باشد، گویند: زنبل کرده. (انجمن آرا) (آنندراج). || بمعنی زرشک هم بنظر آمده است. (برهان) (از شرفنامهٔ منیری). زرشک. (ناظم الاطباء). رجوع به زرشک و انبرباریس شود.