معنی واژه زناشوهری
6 بازدید
[ زَ شَ هَ ] (حامص مرکب) ازدواج. نکاح. عروسی. (ناظم الاطباء). زناشوئی : حوا را از آدم بهر وقتی که فرزندی آمدی دو دو به یک شکم آمدی. از آن یکی نر و یکی ماده. پس آدم و حوا مر این دختر را که با این پسر به یک شکم بودی به زنی به یکدیگر دادندی و بدان روزگار این نوع زناشوهری جائز بودی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). این دو نوا نز پی رامشگری است خطبه ای از بهر زناشوهری است.نظامی. چو پیرایهٔ گوهری دادشان قرار زناشوهری دادشان.نظامی. - زناشوهری کردن؛ زناشویی کردن. ازدواج کردن : اکنون که باد و باغ زناشوهری کنند از نطفه های باد شود باغ باردار.خاقانی.