معنی واژه زمینی
6 بازدید
[ زَ ] (ص نسبی) منسوب به زمین. (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء): زمینی به اصل آسمانی به فرع. نظامی (از آنندراج). || خاکی. ترابی. ارضی. (ناظم الاطباء). ارضی. (از فرهنگ فارسی معین) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || مقابل هوائی. مقابل درختی: سیب زمینی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || مقابل آسمانی. (فرهنگ فارسی معین) (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). که نوعی حقارت و پستی در آن ملحوظ است : تن زمینی است میارایش و بفکن به زمین جان سماوی است بیاموزش و بربر به سماش. ناصرخسرو. || در شاهد زیر بمعنی زمین گیر آمده : جمعی که به سبب علت و مرض از جای بر نتوانند خاست و آن چنان کس را زمینی گویند. (تاریخ قم ص ۱۷۹). رجوع به زمین گیر شود.[ زَ ] (اِخ) دهی از بخش قشم است که در شهرستان بندرعباس واقع است و ۲۲۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸۹).