معنی واژه زمینه
23 بازدید
[ زَ نَ / نِ ] (اِ) سطح هر چیز. (فرهنگ فارسی معین). || متن چیزی از قبیل پردهٔ نقاشی و غیره. (فرهنگ فارسی معین). سطح چیزی غیر از اشکال و صور آن. بوم. متن. مقابل گل. مقابل گل و بته. مقابل حاشیه: قالی زمینه سرمه ای. شال زمینه لاکی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): یکطرف زمینهٔ آن (مجسمه) از دانه های برجسته شبیه تخم کرم ابریشم بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۸). || طرح. نقشه. (فرهنگ فارسی معین). طرح. پیکره. گَردَه. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || پشتوانه. مایهٔ اعتبار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || موضوع. (یادداشت ایضاً): در این زمینه کتابها نوشته اند. (یادداشت ایضاً). رجوع به ترکیب های این کلمه شود. - زمینه دار؛ در تداول، صاحب اعتبار. دارندهٔ پایه و اساسی استوار: وکالت فلان در کرمان زمینه دار بود. - زمینه داشتن؛ در تداول، مورد قبول بودن کسی یا چیزی، چنانکه گویند: فلان در فلان سازمان زمینه ای دارد یا تجارت آهن در تهران زمینهٔ خوب دارد. - زمینه ساختن؛ فراهم کردن مقدمات و آماده ساختن. رجوع به ترکیب بعد شود. - زمینه سازی؛ مقدمه چینی. آماده ساختن استعداد. اعداد زمینه. تهیهٔ مقدمات برای منظوری.