معنی زمعة
6 بازدید
[ زُ عَ ] (ع اِ) پاره ای از گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زَ عَ / زَ مَ عَ ] (اِخ) پدر سوده ام المؤمنین و پدر برادرش عبداللََّه که صحابی است رضی اللََّه عنه و عنها. (منتهی الارب) (آنندراج).[ زَ مَ عَ ] (ع اِ) تندی پس سم ستور یا ناخن مانندی است در بند دست گوسپند و آن در هر پای دو تاست گویا مخلوق از پارهٔ شاخ. || موی فروهشته در پس پای گوسپند و آهو یا خرگوش و جز آن. ج، زَمَع. جج، زِماع. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ج، زمعات. (ناظم الاطباء). رجوع به زمعات شود. || پشته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تلعة. (از اقرب الموارد). || آب راهه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || زمین نشیب، او هو دون الشعبة و شعبة دون التلعة، او تلعة صغیرة لیس لها سیل قریب. || زمین پست که آب در وی گرد آید. ج، ازماع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || آب راههٔ کوچک و تنگ. ج، زَمَع. || واحد زَمَع؛ یعنی یک گره جای برآمدن خوشهٔ انگور. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). رجوع به زمع شود.[ زَ مَ عَ ] (اِخ) ابن الاسودبن المطلب بن اسد. رجوع به ازوادالرکب و امتاع ج ۱ شود.
کلمات همقافیه با «زمعة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عة» برای سرودن شعر