معنی زمخشر
5 بازدید
[ زَ مَ شَ ] (اِخ) دیهی است بنواحی خوارزم و از آن دیه است جاراللََّه ابوالقاسم محمودبن عمر. (منتهی الارب). قریه و قلعه ای است به خوارزم... (انجمن آرا). قصبه ای است از مضافات خوارزم... (غیاث اللغات). قریه و قلعه ای است به خوارزم و از آنجا برخاسته فاضل مشهور جاراللََّه علامه زمخشری صاحب کشاف و نحو زمخشری. (آنندراج). قریه ای است در خوارزم. (فرهنگ فارسی معین). شهری در خوارزم (ناظم الاطباء). نام قریه ای به چهارمیلی خوارزم. (ابن بطوطه، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نام دهی به نواحی خوارزم و از آن ده است علامه ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشری. رجوع به معجم البلدان، حبیب السیر، روضات الجنات ص ۷۵۰، غزالی نامه ص ۲۷۸، فیه مافیه ص ۳۰۷، وفیات الاعیان ج ۲ ص ۲۰۰ و زمخشری (اِخ) شود.
کلمات همقافیه با «زمخشر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شر» برای سرودن شعر