معنی زمج
6 بازدید
[ زَ ] (اِ) مطلق صمغ را گویند خواه صمغ عربی باشد و خواه غیر عربی. (برهان). صمغ. (ناظم الاطباء). || مطلق زاج را نیز گویند، اعم از زاج سفید، سرخ، سیاه، و زرد و سبز و بعضی گویند این لغت به فتح اول و ثانی است و معرب زمه است و زمه زاج سفید باشد نه مطلق زاج. (برهان). زاج. (ناظم الاطباء). در برهان گوید معنی زاج است. (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به زاج، زمچ و زمه شود. - زمج بلور؛ زاج سفید. (ناظم الاطباء). زاج سفید را زمج بلور گویند. (انجمن آرا) (آنندراج).[ زَ ] (ع مص) پر کردن مشک. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برافژولیدن قوم را بر یکدیگر. || ناگاه و بی دستوری برآمدن قوم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زَ مَ ] (ع مص) خشم گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) خشم. (ناظم الاطباء).[ زَ مِ ] (ع ص) خشمناک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زُمْ مَ ] (ع اِ) مرغی است به فارسی دوبرادران گویند، لانه اذا عجز عن صیده اعانه اخوه. (منتهی الارب) (آنندراج). مرغی گوشتخوار و درنده که دوبرادران و زمنج گویند. (ناظم الاطباء). نوعی پرنده که بدان شکار کنند کوچکتر از عقاب. ج، زمامج. (از اقرب الموارد). مرغی است که آن را دوبرادران می گویند و بعضی گویند مرغی است شکاری و خوش منظر از جنس سیاه چشم یعنی از جنس چرغ و شاهین. (برهان). کبوترگیر. (دهار). به فارسی چرغ و به ترکی او تلکو نامند و از جملهٔ سباع طیور است... (تحفهٔ حکیم مؤمن). زمچ. زمنج، فوکون . (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به تحفهٔ حکیم مؤمن، لکلرک ج ۲ ص ۲۱۶، اختیارات بدیعی، صبح الاعشی ج ۲ ص ۵۴ و المعرب جوالیقی ص ۱۷۰، ۱۷۱ شود. - زمج الماء؛ نوعی از مرغان آبی. نورس. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). مرغی است که در مصر آن را نورس گویند و آن سپید است و به اندازهٔ کبوتر و یا بزرگتر از آن و به هوا پرد و سپس خود را به آب زند و ماهی را شکار کند و جز ماهی چیزی نخورد. (از اقرب الموارد).[ زَ / زِ مِ ] (اِخ) موضعی است در خراسان و احمد زمجی به آن موضع منسوب است. (انجمن آرا) (آنندراج). یکی از دهستانهای بخش ششتمد شهرستان سبزوار و مرکز آن ششتمد است. این دهستان از خاور به دهستان شامکان و از باختر به دهستان فروغن و همائی و از شمال به کال شور و بخش حومهٔ سبزوار و از جنوب به دهستان خواشید محدود است. ناحیه ای است کوهستانی و از ۱۶ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل یافته و ۶۷۷۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «زمج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مج» برای سرودن شعر