معنی زل
8 بازدید
[ زِ ] (اِ) گوسفند بی دنبه و آن نوعی از گوسفند است که در ایران نبود و به تازگی معدودی آورده اند و گوسفندان سواحل مازندران از جنس زل است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): و دویست و هشتاد هزار گوسفند از... و زل خاص او در دست چوپانان. (تاریخ طبرستان).[ زِل ل ] (اِ) آفتاب زل؛ آفتابی سخت گرم و بی ابر: در زل آفتاب؛ زل گرما و در تیزی حرارت آن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَل ل ] (ع مص) بلغزیدن قوم. (تاج المصادر بیهقی). لغزیدن. (ترجمان القرآن) (دهار). لغزیدن در گل. || لغزیدن در سخن و خطا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سپری شدن عمر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ زُل ل ] (ع ص) لغزان. یقال: مقام زل؛ جای لغزان و کذا زحلوفة زل؛ جای لغزیدن لغزان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ زِ ] (اِخ) شهری در بلژیک (فلاندر شرقی) و بر کنار اسکو واقع است و ۱۴۵۰۰ تن سکنه دارد. (از لاروس).
کلمات همقافیه با «زل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زل» برای سرودن شعر