معنی زعیم

معنی زعیم

27 بازدید
[ زَ ] (ع ص) ضامن و پذرفتار. (منتهی الارب) (آنندراج). کفیل. ضامن و بمعنی وکیل. (غیاث اللغات). ضامن. کفیل. پذیرفتار. (ناظم الاطباء). ضامن. (کشاف اصطلاحات الفنون). کفیل، و فی الحدیث، الزعیم غارم. (اقرب الموارد): {/Bقََالُوا نَفْقِدُ صُوََاعَ اَلْمَلِکِ وَ لِمَنْ جََاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ .۱-۱۴۱۲:۷۲/} (قرآن ۱۲/۷۲). {/Bسَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذََلِکَ زَعِیمٌ .۱-۴۶۸:۴۰/} (قرآن ۶۸/۴۰). || مهتر و رئیس قوم یا آنکه از طرف ایشان سخن گوید. ج، زعماء. (منتهی الارب) (آنندراج). رئیس. مهتر. (غیاث اللغات). پیشوا و رئیس قوم و آنکه از جانب ایشان سخن گوید. (از کشاف الصطلاحات الفنون). رئیس. پیشوا. (نفائس الفنون). سررئیس. سید قوم. مهتر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): راهداران و زعیمان ز نسا تا به رجال بر ره از راه بران تو بخواهند جواز.فرخی. بر اثر وی خواجه علی میکائیل و قضاة و فقها و علما و زعیم و اعیان بلخ (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۲). نشست در مجلس عالی بحضور اولیای دولت... و زعیمان و بزرگان. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۱۱). بازعیم گفت، باید که مجمزان بر اثر یکدیگر می آیند و دبیر احوال وی می نویسد که بیمار چه کرد و چه خورد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۴۸۳). زعیم مجمزان گفت خداوند را سالهای بسیار بقا باد... (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۴۸۴). زان مقام اندیش، کانجا همسرند با رعیت هم امیر و هم زعیم.ناصرخسرو. کف جواد تو گویی که خلق عالم راست وکیل و معتمد روزی و کفیل و زعیم. سوزنی. بر عزم جانب سرخس اتفاق کردند تا به زعیم آن بقعه که به پسر فقیه معروف بود مستظهر شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۲۵). ابوالحسن منیعی که زعیم مرو بود با خویشتن بردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۴۲). هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است مگر گشتاسب که زعیم ملوک و سر پادشاهان بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۰۸). - زعیم الجیش؛ بزرگ و پیشوای سپاه : دی زعیم الجیش بودی ای لعین واین زمان ناچیز و نامرد و مهین.مولوی. - زعیم الحجاب؛ از القاب دربار سلاطین. بزرگ سراپرده داران. سرپرده داران. رجوع به همین کلمه شود. - زعیم القوم؛ وکیل و کسی که از جانب آنها سخن گوید. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیشتر در بلوچستان، زارع و کشاورز. (فرهنگ فارسی معین). || (اصطلاح تصوف) در علم فتوت زعیم آن بود که قوم اقتداء برأی او کنند و بر او لازم است که پیوسته فتیان را به مواعظ و نصایح و ذکر فضائل فتوت و شرایط آن تعهد کند. (نفائس الفنون). || (اصطلاح نجوم) خداوند خط را گویند یعنی صاحب خانه و مثلثة و حد وجه و شرف... (از کشاف اصطلاحات الفنون).

کلمات هم‌قافیه با «زعیم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید