معنی زعر
7 بازدید
[ زَ / زَ عَ ] (ع مص) کم شدن و پراکنده گردیدن موی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): و زعرالریش کذلک؛ ای قل و تفرق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تنک موی شدن کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی).[ زَ ] (ع مص) گائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج): زعر المراة زعراً (از باب فتح)؛ گایید آن زن را. (ناظم الاطباء).[ زُ ] (ع ص) جِ اَزعَر، تنک موی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به ازعر شود.[ زَ / زَ عِ ] (ع ص، اِ) تنک موی. || موی تنک و پریشان. || جای کم نبات. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برهنه. عریان. (ناظم الاطباء) || مرد بدخوی. (ناظم الاطباء): دارا زعر بود ظالم، و وزیر او بدسیرت و بدرای. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۷). معیوب و بداندیش و بداندرون و خونخوار بود و زعر و بدخوی . (فارسنامه ایضاً ص ۷۴). و با جلدی زعری عظیم تا بغایتی که باک ندارند که بر عامل بیک من کاه و یک بیضه رفع کنند. (چهارمقالهٔ نظامی، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِخ) موضعی است به حجاز. (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم البلدان): شهرکی است از دیار قوم لوط به شام و اندر وی آبادانی اندک مانده است. (حدود العالم).
کلمات همقافیه با «زعر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عر» برای سرودن شعر